
Mostafa
۲۵
من قبلا فکر میکردم جنگ در نهایت از راه ترس است که به ما میرسد، وحشتی که همه وجودت را فرامیگیرد: تپش قلبی که سینهات را از جا میکند، عرق سردی که بر تنت مینشیند، دیگر هیچ تمایزی میان جسم و ذهنت باقی نمیماند و هیچ کمکی در کار نیست. اما جنگ بدتر از این چیزهاست. فقط قربانیات نمیکند بلکه خیلی از آن فراتر میرود. جنگ تو را به آن نقطه دردناک میرساند که مجبور میشوی بفهمی و بپذیری که داری به شکلی در آن مشارکت میکنی، همدستش شدهای. در یک موقعیت بهظاهر عادی یکباره میفهمی که تو هم شریک جرمش شدهای
mandana sadeghi
۱۷
جنگ فقط در جبهههای نبرد اتفاق نمیافتد، جنگ در همه جا هست و همه ما درگیرش هستیم. من از آن سوی جنگ حرف میزنم، از آن چهره نادیدنی جنگ. از اینکه چطور آرامآرام ما را از درون تغییر میدهد.
نازنین بنایی
۱۱
جنگ به تو یاد میدهد که به دیدن خون عادت کنی، مجبور میشوی با آن کنار بیایی. از یک جایی به بعد (که خیلی هم زود اتفاق میافتد) میفهمی که آدمها کرور کرور میمیرند و جسدهایشان روی هم تلنبار میشود، و همه اینها در ذهنت تبدیل به اعدادی انتزاعی میشود. برای اینکه دوام بیاوری، سنگدل میشوی. فقط وقتی بر خود میلرزی که کسی را که کشته شده است میشناسی، چون برای درک واقعیتِ مرگ باید به آن هویت بخشید، با چهرهاش آشنا شد و آن را شخصی کرد. در غیر این صورت رنج میکشی اما رنجی مبهم و گنگ، انگار یک زره فلزی تنگ به تن کرده باشی.
نازنین بنایی
۱۰
یکی دیگر از دوستانم در زاگرب تصمیم گرفته دیگر رادیو گوش نکند، تلویزیون نبیند و روزنامه نخواند. خودش را از همه اطلاعات و اخبار دور کرده است. اول فکر کردم این کارش یک جور فرار کردن است، تصمیم گرفته جنگ را نادیده بگیرد، انگار اصلا ربطی به زندگی او ندارد. اما حالا میفهمم که این آخرین تلاشِ نومیدانه اوست برای اینکه بتواند آدمی عادی بماند، چون جنگ تا همین حالا هم زندگیاش را تباه کرده، و هیچ کاری هم از دستش برنمیآید.
mandana sadeghi
۸
اما جنگ بدتر از این چیزهاست. فقط قربانیات نمیکند بلکه خیلی از آن فراتر میرود. جنگ تو را به آن نقطه دردناک میرساند که مجبور میشوی بفهمی و بپذیری که داری به شکلی در آن مشارکت میکنی، همدستش شدهای. در یک موقعیت بهظاهر عادی یکباره میفهمی که تو هم شریک جرمش شدهای
نازنین بنایی
۸
جنگ درک ما از جهان بیرون را هم عمیقتر میکند. اول حیرت میکنی، بعد عصبانیت جایش را میگیرد و در نهایت تسلیم میشوی؛ وقتی میبینی تلقی اروپا از این جنگ چیست: «منازعه قومی»، «میراث کهنِ نفرت و خونریزی». غرب از این طریق به ما میگوید: «شما اروپایی نیستید، حتی شرق اروپایی هم نیستید. شما اهالی بالکانید، بالکان اساطیری، وحشی و خطرناک. اگر دوست دارید همدیگر را بکشید. ما نه سردرمیآوریم آنجا چه خبر است و نه منافع سیاسی روشنی داریم که وارد گود شویم و حمایتتان کنیم.»
نازنین بنایی
۷
حس میکنم برای همه ما کمکم آینده دارد به حال تعلیق درمیآید و فکر میکنم این از همه چیز خطرناکتر است. آن جانور غیرمنطقی که در درون همه ما هست از زنجیرهایش رها شده و دیگر هیچکس نمیتواند کنترلش کند. هیچکس مصون نیست. منِ کروات بههیچوجه کمتر از آشنای صربم که دارد به شرق بوسنی نقل مکان میکند، در معرضِ خطر نیستم. زیرا شیطانِ درون ما بیدار شده و آدمها را واداشته که خودشان را چیزی جز فردی وابسته به ملیتی خاص نبینند.
نازنین بنایی
۶
اما رنجکشیدن مقایسهبردار نیست، نمیشود گفت من کمتر رنج میکشم چون کسِ دیگری بیشتر رنج میکشد، همانطور که من نمیتوانم بار غمهای کس دیگری را به دوش بکشم. من سهمِ غم و رنجِ خودم را دارم، هرچقدر که از بیرون کم و ناچیز به نظر برسد. بههرحال احساسات ما بر پایه حقایق عینی ایجاد نمیشود پس دلیلی ندارد بخواهم احساساتم را توجیه کنم. هرچند از جهتی دیگر احساس گناه میکنم.
S.Abolqasem
۵
با اینکه آنها به همان روالِ دوران حکومت کمونیستی از چند روز پیش برای این تجمع درخواست مجوز قانونی کردهاند
rain_88
۵
چه کسی آنها را کشته است؛ احتمالا باید گرفتار خشم یا میل به انتقام میشدم. اما همینطور که به آن حفره شکافته تیره، به آن بافت لهشده پوشیده از خونِ لختهشده چشم دوخته بودم، تنها حسی که داشتم نفرت و انزجاری وصفناپذیر بود نسبت به نوع بشر. مغزِ عریانِ بیرونریخته فراتر از چنین سؤالهایی است، شاهدی است بر اینکه همه ما بالقوه جنایتکاریم، اینکه واقعآ همدیگر را نمیشناسیم و از این به بعد، اگر از این جنگ جان بهدر ببریم، باید همیشه در وحشتی ویرانگر و دائمی از همدیگر زندگی کنیم. مغزِ عریانِ بیرون ریخته ما را درهم میکوبد، نابود میکند، به قعرِ تاریکی میکشد، و این حق را از ما میگیرد که دیگر درباره عشق، اخلاقیات، باورها و سیاست حرف بزنیم، این حق را که اصلا حرفی بزنیم. در برابر تصویر مغزی لخت، همه ارزشهای انسانی هیچوپوچ میشود.
نازنین بنایی
۴
حالا فقط میتوانم افسوس بخورم که درک من از ملیت با مجازاتِ ملتی حاصل شد که به آن تعلق دارم، به شکلِ مرگ، نابودی، رنج و ـبدتر از همهــ ترس از مرگ. احساس یتیم بودن میکنم، جنگ تنها دارایی واقعیام را از من گرفت، فردیتم را.
rain_88
۴
این بدن دیگر بدنِ من نبود. تحت سلطه چیز دیگری درآمده بود، تحت سلطه جنگ. قبلا فکر میکردم مرگِ تن بدترین چیزی است که میتواند در جنگ اتفاق بیفتد؛ نمیدانستم که جداشدن هویتِ فرد از بدنش بدتر از آن است، بیحسی و کرختی جانِ آدم، نابودی پیش از مرگ، دردِ پیش از درد.
mrm1982
۴
اگر بخواهیم بهانهای بیاوریم شاید این باشد که ما از احساسِ آینده داشتن محروم بودیم. این بدترین بلایی بود که کمونیسم بر سر مردم آورد.
نازنین بنایی
۳
هنوز میلی در وجودمان هست که جنگ را نادیده بگیریم، زندگی خودمان را بکنیم. این میل را در دوستانم میبینم که برای سفر به کنار دریا برنامهریزی میکنند (اما جادهها خطرناک است، دیشب به قطاری تیراندازی شد، و فرودگاه هر لحظه ممکن است تعطیل شود.) اما از سوی دیگر وقتی دخترم موقع بستن چمدانش برای گذراندن تعطیلاتش در کانادا، لحظهای مکث میکند و میپرسد: «فقط لباس تابستونیهام رو بردارم یا چندتا لباس سبک پائیزه هم بردارم؟» انگار که مطمئن نیست کی قرار است برگردد، در سؤال او جنگ را میبینم که خیلی آهسته دارد بین ما میخزد و جا خوش میکند. چون درواقع دارد میپرسد: «یعنی برمیگردم؟» اما این سؤالی است که نمیتوانیم به زبان بیاوریم، زیرا نمیتوانیم با این واقعیت مواجه شویم که ممکن است تا مدتها همدیگر را نبینیم.
mrm1982
۳
در اصل، جنگ یک بازی مردانه است. شاید برای اینکه آدمکشتن برای آنها که بچهای به دنیا نیاوردهاند راحتتر است.
Estatira
۳
حتی بیش از تصاویر تانکهایی که به ماشینها و سنگربندیها میکوبند، یا چهره وحشتزده سربازان جوانی که در جبهه جنگ کشته شدهاند، این اعداد و ارقامِ بینام هستند که اعلام میکنند جنگ شروع شده است.
نسترن
۲
اما جنگ بدتر از این چیزهاست. فقط قربانیات نمیکند بلکه خیلی از آن فراتر میرود. جنگ تو را به آن نقطه دردناک میرساند که مجبور میشوی بفهمی و بپذیری که داری به شکلی در آن مشارکت میکنی، همدستش شدهای. در یک موقعیت بهظاهر عادی یکباره میفهمی که تو هم شریک جرمش شدهای ــ با اظهارنظری بیهوا راجع به اینکه چرا دوست پناهجویت هنوز میخواهد کفش پاشنهبلند بپوشد، یا چیزی مانند این.
mrm1982
۲
ترک کشور برای همیشه مثل حکم اعدام است، مثل این است که عضوی از بدنت را از دست بدهی
mrm1982
۲
با این طرد کردن، مسئله همبستگی میان انسانها تبدیل به موضوعی میشود مربوط به اخلاقیات شخصیمان. یعنی وقتی آدمها در مقوله «دیگری» جای میگیرند دیگر حس نمیکنیم باید به خاطر آنها کاری بکنیم، حتی اگر کاری هم برایشان بکنیم فقط به خاطر خودمان است، به خاطر آرامش وجدانمان.
فاطمه سادات موسوی
۲
اما من دیگر صلح و آرامش را باور نمیکنم. آرامش فقط لایه یخ نازکی است روی رودخانهای خطرناک و مرگبار. میدانم دارم به طرفِ ظلماتی میروم که میتواند فقط با یک جمله در روزنامه قدرتِ تفکیک واقعی از غیرواقعی و ممکن از ناممکن را در من از بین ببرد.
فاطمه سادات موسوی
۲
آنجا در آن اتاقِ خالی، او را که روبهرویم نشسته بود نگاه میکردم و شاید برای اولینبار به قدرتِ کلمات شک کردم؛ حس کردم کلمات فقط پوستههایی هستند توخالی، پوششی نازک و شکننده که نمیتوانند از ما در برابر واقعیت محافظت کنند، انگار صدای سنگی هستند که در چاه میافتد. تا آن موقع هیچوقت ارزش نوشتن برایم زیر سؤال نرفته بود. حتی در دوران جنگ. به نظرم میآمد نوشتن هدف و معنایی دارد و قابلتوجیه است، همیشه راهی برای نوشتن درباره جنگ و درباره مرگ وجود دارد. اما حالا چیزی فراتر از کلمات وجود داشت، سکوتی که در آن میتوانستی به صدای انسان دیگری گوش بدهی.
نازنین بنایی
۱
موقع بیدارشدن ناگهان حس کردم انگار دست و پایم قطع شده. یا حتی بدتر انگار برهنه وسط اتاق ایستادهام، پوستم کنده شده، وجودم از هر چیز معناداری تهی شده، از هر حسی تهی شده. نمیدانستم چه باید بکنم، مطلقآ نمیدانستم.
نازنین بنایی
۱
همینطور که به آن حفره شکافته تیره، به آن بافت لهشده پوشیده از خونِ لختهشده چشم دوخته بودم، تنها حسی که داشتم نفرت و انزجاری وصفناپذیر بود نسبت به نوع بشر. مغزِ عریانِ بیرونریخته فراتر از چنین سؤالهایی است، شاهدی است بر اینکه همه ما بالقوه جنایتکاریم، اینکه واقعآ همدیگر را نمیشناسیم و از این به بعد، اگر از این جنگ جان بهدر ببریم، باید همیشه در وحشتی ویرانگر و دائمی از همدیگر زندگی کنیم. مغزِ عریانِ بیرون ریخته ما را درهم میکوبد، نابود میکند، به قعرِ تاریکی میکشد، و این حق را از ما میگیرد که دیگر درباره عشق، اخلاقیات، باورها و سیاست حرف بزنیم، این حق را که اصلا حرفی بزنیم. در برابر تصویر مغزی لخت، همه ارزشهای انسانی هیچوپوچ میشود.
S.Abolqasem
۱
به نظر من فرزند پسر داشتن در دوران جنگ بدترین بلایی است که میتواند سر یک مادر بیاید.
نسترن
۱
بالکان اکسپرس از جایی شروع میشود که اخبار تمام میشود؛ جایی بین وقایع و تحلیلها، و روایتهای شخصی آدمها، زیرا جنگ فقط در جبهههای نبرد اتفاق نمیافتد، جنگ در همه جا هست و همه ما درگیرش هستیم. من از آن سوی جنگ حرف میزنم، از آن چهره نادیدنی جنگ. از اینکه چطور آرامآرام ما را از درون تغییر میدهد. اگر این نیمهداستانـ نیمهمقالههای کوتاهِ من حرفی برای خواننده داشته باشد، همین است: همین تغییرِ ارزشها، طرز فکر و نحوه نگاه فرد به دنیا که در این وجه درونی جنگ اتفاق میافتد ـتغییری که آنچنان بهسرعت هویت درونی فرد را فرامیگیرد که آدم دیگر بهسختی میتواند خودش را بازبشناسد.
نسترن
۱
اما وسط حرفم یکدفعه مکث کردم، خشمم لحظهای در هوا معلق ماند و بعد انگار آمد پایین روی چمنهای خیسِ زمین. این گفتگو در کنار رودخانه هیچ ربطی به ما دو نفر نداشت ـبه او که استاد دانشگاهی بود اهل لیوبلیانا و من که نویسندهای بودم اهل زاگرب. جنگ بود که از زبان ما حرف میزد، ما را متهم میکرد، به دو طرف متخاصم تقلیلمان میداد، مجبورمان میکرد خودمان را توجیه کنیم.
rain_88
۱
من قبلا فکر میکردم جنگ در نهایت از راه ترس است که به ما میرسد، وحشتی که همه وجودت را فرامیگیرد: تپش قلبی که سینهات را از جا میکند، عرق سردی که بر تنت مینشیند، دیگر هیچ تمایزی میان جسم و ذهنت باقی نمیماند و هیچ کمکی در کار نیست. اما جنگ بدتر از این چیزهاست. فقط قربانیات نمیکند بلکه خیلی از آن فراتر میرود. جنگ تو را به آن نقطه دردناک میرساند که مجبور میشوی بفهمی و بپذیری که داری به شکلی در آن مشارکت میکنی، همدستش شدهای. در یک موقعیت بهظاهر عادی یکباره میفهمی که تو هم شریک جرمش شدهای ـ
rain_88
۱
من نمیتوانم بپذیرم که جنگ تنها راهحل است، من نمیتوانم با نفرت کنار بیایم، من نمیتوانم باور کنم که اسلحه، کشتار، انتقام، نفرت و انباشتهشدنِ شر میتواند مشکلی را حل کند. هر کس که شخصآ جنگ را میپذیرد در واقع شریک جرم است
mrm1982
۱
بسیار غمانگیز است که آدم مجبور به دفاع شود بیآنکه کار بدی کرده باشد
mrm1982
۱
حالا میفهمم که یهودیها قربانی همین «دیگری سازی» شدند، و همه اینها با اسم گذاشتن روی آنها شروع شد، با فروکاستنشان به «دیگری». وقتی این اتفاق میافتد دیگر هر چیزی ممکن است.
