یکی از زنها که موهای خاکستریاش را بسته بود گفت: «دخترای بیچارهی ما...» او که دامن و بلوز سفید و روسریای به همان رنگ پوشیده بود مستقیم در چشمانم نگاه کرد اما طوری بود که انگار من آنجا نبودم. با تأسف گفت: «دخترای بیچارهی ما رو به لجن کشوندن... اونا هیچوقت دیگه نمیتونن ازدواج کنن. هیچ مردی دیگه اونا رو نمیگیره. زندگیشون برای همیشه نابود شد...»
مثل گربهای که فرار کند بهسرعت از کانتینر خارج شدم. مادر نورا بهسرعت به دنبالم آمد؛ «فریدا، صبر کن! چیزی دربارهی نورا یا خواهرش نشنیدی؟ اون جایی که بودی اونو ندیدی؟»
فریاد زدم: «نه.» و با عجله به طرف زنعمو هادیا رفتم. قلبم بهصورت دیوانهواری میتپید. نمیتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. زیر پتو خودم را مخفی کردم. نمیخواستم کسی را ببینم. حرفهایی که شنیدم دقیقاً چیزی بود که همه دربارهی ما فکر میکردند.