چراغها به آرامی خاموش شدند و مردی با ظاهر ترسناک به سمت صحنه رفت. او قد بلند و لاغر بود، پوستی بسیار سفید داشت و تنها چند تار موی نارنجی بر سرش دیده میشد. زخم بزرگی از گونه چپش آغاز میشد و تا کنار لبهایش ادامه داشت که گویی دهانش تا کنارههای صورتش کشیده شده بود.
او لباس قرمز تیره پوشیده بود و یک قفس چوبی کوچک به همراه داشت و آن را روی میز گذاشت. وقتی آماده شد، چرخید و با ما روبرو شد. تعظیم کرد و لبخند زد. وقتی میخندید ترسناکتر به نظر میرسید، شبیه دلقک دیوانهای در یکی از فیلمهای ترسناک بود که قبلاً دیده بودم. سپس شروع به توضیح درمورد اجرا کرد.