جملات زیبای کتاب حماسه دارن شان، سیرک عجایب | طاقچه
تصویر جلد کتاب حماسه دارن شان، سیرک عجایب

بریده‌هایی از کتاب حماسه دارن شان، سیرک عجایب

نویسنده:دارن شان
انتشارات:سنجاق
امتیاز
۴.۶از ۴۲ رأی
۴٫۶
(۴۲)
اکثر اوقات این بدی است که پیروز می‌شود.
ارغوان صادق
زندگی واقعی وحشتناک است. بی‌رحمانه است. به قهرمان‌ها و پایان‌های خوش و این که چیزها باید چطوری باشد اهمیتی نمی‌دهد. در زندگی واقعی، اتفاقات بد رخ می‌دهند. مردم می میرند. در مبارزه‌ها شکست می‌خورند. اکثر اوقات این بدی است که پیروز می‌شود.
نیلا آبی به رنگ دریا🌊🐚🫧
استیو ما را کنار زد و گفت: «صبور باشید، بچه‌ها، صبور. چیزهای خوب نصیب کسانی می‌شه که صبر داشته باشن.»
حکمران رویا
هرچیزی که بزرگ‌ترها ازش متنفرن معمولاً فوق‌العاده است.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
خیلی گریه کردم، اما برای اشک ریختن دیر شده بود.
sahra
زندگی واقعی وحشتناک است. بی‌رحمانه است. به قهرمان‌ها و پایان‌های خوش و این که چیزها باید چطوری باشد اهمیتی نمی‌دهد. در زندگی واقعی، اتفاقات بد رخ می‌دهند. مردم می میرند. در مبارزه‌ها شکست می‌خورند. اکثر اوقات این بدی است که پیروز می‌شود.
sahra
احساسات درد را به همراه داشتند.
matin
او می‌گوید هر داستانی حداقل مقداری واقعیت داخلش دارد، حتی اگر بیشترش ساختگی باشد.
کاربر ۱۰۷۷۵۵۰۴
او می‌گوید هر داستانی حداقل مقداری واقعیت داخلش دارد، حتی اگر بیشترش ساختگی باشد.
کاربر ۱۰۷۷۵۵۰۴
همان‌طور که قبلاً هم گفته‌ام، من همیشه حقیقت را - هر چقدر هم که ناخوشایند باشد - به دروغ ترجیح می‌دهم. شما می‌دانید که در مورد حقیقت چه موضعی دارید.
کاربر ۱۰۷۷۵۵۰۴
هرچیزی که بزرگ‌ترها ازش متنفرن معمولاً فوق‌العاده است.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
او می‌گوید هر داستانی حداقل مقداری واقعیت داخلش دارد، حتی اگر بیشترش ساختگی باشد.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
هرچیزی که بزرگ‌ترها ازش متنفرن معمولاً فوق‌العاده است.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
چراغ‌ها به آرامی خاموش شدند و مردی با ظاهر ترسناک به سمت صحنه رفت. او قد بلند و لاغر بود، پوستی بسیار سفید داشت و تنها چند تار موی نارنجی بر سرش دیده می‌شد. زخم بزرگی از گونه چپش آغاز می‌شد و تا کنار لب‌هایش ادامه داشت که گویی دهانش تا کناره‌های صورتش کشیده شده بود. او لباس قرمز تیره پوشیده بود و یک قفس چوبی کوچک به همراه داشت و آن را روی میز گذاشت. وقتی آماده شد، چرخید و با ما روبرو شد. تعظیم کرد و لبخند زد. وقتی می‌خندید ترسناک‌تر به نظر می‌رسید، شبیه دلقک دیوانه‌ای در یکی از فیلم‌های ترسناک بود که قبلاً دیده بودم. سپس شروع به توضیح درمورد اجرا کرد.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
چند دقیقه ای منتظر ماندم، دست استیو را گرفته بودم و التماسش می‌کردم که حالش بهتر شود، و نشانه‌ای از زندگی نشان دهد. وقتی دعاهایم مستجاب نشد، بلند شدم، پنجره را باز کردم (تا توضیح دهم که مهاجم مرموز چگونه وارد شده)، نفس عمیقی کشیدم و سپس در حالی که جیغ می‌زدم و مادرم را صدا می‌زدم، از پله‌ها پایین دویدم.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
چند دقیقه ای منتظر ماندم، دست استیو را گرفته بودم و التماسش می‌کردم که حالش بهتر شود، و نشانه‌ای از زندگی نشان دهد. وقتی دعاهایم مستجاب نشد، بلند شدم، پنجره را باز کردم (تا توضیح دهم که مهاجم مرموز چگونه وارد شده)، نفس عمیقی کشیدم و سپس در حالی که جیغ می‌زدم و مادرم را صدا می‌زدم، از پله‌ها پایین دویدم.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
صلیب و بطری آب مقدس را بیرون کشیدم و آنها را بالا گرفتم. فریاد زدم: «با این‌ها می‌زنمت!» و انتظار داشتم که از ترس خشکش بزند و عقب تر برود. اما این کار را نکرد. در عوض لبخند زد، دوباره انگشتانش را به هم زد و ناگهان صلیب و بطری پلاستیکی دیگر در دستان من نبودند. آنها دست او بودند. او صلیب را بررسی کرد، خندید و آن را به شکل یک توپ کوچک درآورد، انگار که از ورقه حلبی ساخته شده باشد. سپس آب مقدس را از بطری درآورد و نوشید.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
پرسید: «می‌دونی من عاشق چی هستم؟ من عاشق آدم‌هایی هستم که زیاد فیلم ترسناک می‌بینن و کتاب‌های ترسناک می‌خونن. چون اونا به چیزی که می‌خونن و می‌شنون اعتقاد دارن، و به جای سلاح‌هایی که می‌تونن آسیب واقعی وارد کنن، مثل تفنگ و نارنجک دستی، چیزهای احمقانه ای مثل صلیب و آب مقدس با خودشون میارن.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
آنی به آرامی‌پرسید: «اون می‌میره؟» پدر با صداقت جواب داد: «شاید.» از این بابت خوشحال شدم. خیلی وقت‌ها بزرگ‌ترها در مورد مسائل جدی به بچه‌ها دروغ می‌گویند. ترجیح می‌دم حقیقت رو درباره مرگ بدانم تا اینکه به من دروغ بگویند.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
نمی‌توانستم تشخیص دهم که آن پایین کیست. اما ناگهان آن فرد جلو آمد و همه چیز روشن شد. اول، دست‌های چروکیده‌اش که قفس را محکم گرفته بودند. بعد لباس‌های بلند قرمزش. سپس موهای کوتاه نارنجی‌اش. بعد جای زخم دراز و زشتش. و در نهایت، لبخند تیز و دندان‌هایش. آقای کرپسلی بود. خون‌آشام، داشت به من لبخند می‌زد!
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲

حجم

۱۶۴٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۲۶۰ صفحه

حجم

۱۶۴٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۲۶۰ صفحه

قیمت:
۲۰۰,۰۰۰
تومان