
رسول
۹
وقتی باوم در آینه نگاه میکرد، موجودی هوشمند اما بیعرضه میدید؛
saeede
۳
ولی یک وقتها هم بهترین کار اینه که صبر کنی و هیچکاری نکنی. گاهی اگه علیه دریایی از مصائب شمشیر بکشی و بخوای مخالفت کنی، اوضاع رو دستیدستی بهمراتب بدتر میکنی.»
saeede
۳
سازگارشدن با زندگی روستایی حتماً برات هزینه داشته. باید با انزوا کنار میاومدی، با سکوت شب، با توفان و رعدوبرق، با گردهٔ گیاهها، با پیچک سمی، با اون ملخهای لعنتی.»
saeede
۳
شروع کرد به ورقزدن چند مجله. در یکی نوشته بود مردم هائیتی قتلعام شدهاند و در دیگری مردم اوکراین، و در آن یکی هم خبر از قتلعام مردم غزه بود. مجله را زمین گذاشت و روزنامهٔ روز را برداشت؛ جایی که لازم نبود برای قتلعام شدن به دوردستها پرواز کرد، چون همینجا افراد زیادی با شلیک گلوله، با چاقو یا با هلدادن به روی ریل مترو کشته میشدند؛ البته اگر از کشتار در مراکز خرید و مدارس بگذریم. ما بیشک گونهای شکستخورده بودیم؛ از میمونها نائل شده بودیم به درجهای بالاتر؛ اما نه آنقدر که تفاوت قابلتوجهی ایجاد کنیم
جو مارچ
۲
«تا وقتی اسیر بودیم سرگرمکننده بود؛ اما تو واقعاً تیپ من نیستی.»
mohadeese
۲
د. این کرههای شعلهور از گاز داغ، چنان عظیم، چنان دور. خدای من، فکرکن به آن اعداد نجومی! همهچیز محاسبه شده بر حسب سال نوری! و کل این تودههای عظیم سنگی که بیهدف در خشونتی بیهوده و آشفته میچرخند. آن بالا چه خبر است؟ اصلا مهم نیست درخواستت چقدر متواضعانه باشد، هر قدر هم به ستارهها التماس کنی، حتی یک آرزوی کوچکت را هم برآورده نخواهند کرد.
saeede
۲
نویسندهها از بازیگرها دراماتیکترند. آنها لباسهای خاصی انتخاب میکنند: کت پشمی کلاسیک با وصلهٔ چرمی روی آرنج، کاپشنهای نظامی، یقهاسکی، بوتهای جیر؛ زیاد مینوشند و زیاد میکِشند، مرگ را به چالش فرامیخوانند، خودکشی میکنند. آنها بازیگرانی هستند که نقش نویسنده را بازی میکنند
رسول
۱
روانکاو به دنبال پاسخ در خوابهای باوم میگشت؛ اما آنچه برای یوسف و فرعون خیلی خوب جواب داده بود، روی آن کاناپه در اتاقی کوچک در خیابان شصتوهشتم شرقی بگینگی به سرانجام نرسید.
جو مارچ
۱
او حاضر بود هر کاری بکند تا مادرش را خوشحال کند، تا محبت و عشق او را جلب کند؛ عشقی که همیشه به او ابراز میشد؛ اما تِین از هر بار به دست آوردنش، لذت میبرد.
saeede
۱
از دیدن جهان در نور شدید خوشش نمیآمد. نور نرم و خاکستری را زیبا میدانست و هر چیز و هر کسی که بیش از حد در معرض نور قرار میگرفت برایش رمانتیک نبود. او همیشه باران را ترجیح میداد و عاشقش بود.
Rahele Kia
۱
باوم همیشه فکر میکرد بدترین شغل دنیا خدمتکار فرعون بودن است، چون وقتی اربابت میمرد، تو هم همراهش دفن میشدی، حتی اگر کاملاً سالم بودی.
Rahele Kia
۱
«نسبت به خویشتنِ خویش راستگو باش. شکسپیر میدونست داره چی میگه. با خویشتن خویش راستگو باش. همیشه آسون نیست.»
Rahele Kia
۱
او دیگر از هیچ چیز مطمئن نبود، جز اینکه تنها کسی که میتوانست با او حرف بزند خودش بود و گاهی حتی خودش هم نمیتوانست خودش را درک کند.
Rahele Kia
۱
«هیچوقت به این فکر کردی که شاید بهطور ناخودآگاه میخواستی کتابت فروش کمی داشته باشد تا بتونی بگی مخاطبهای خاص خودت رو داری و به شکلی تحریفشده، اینطور به خودت بقبولونی که هنرمندی؟»
کاربر ۶۸۲۰۱۵۱
۰
قوس اخلاقی جهان طولانیست؛ اما بهسوی عدالت خم میشود.»
Rahele Kia
۰
بهتازگی آشر باوم شروع کرده بود به حرفزدن با خودش.
Rahele Kia
۰
او این موضوع را با یک روانکاو در میان گذاشت. روانکاو به دنبال پاسخ در خوابهای باوم میگشت؛ اما آنچه برای یوسف و فرعون خیلی خوب جواب داده بود، روی آن کاناپه در اتاقی کوچک در خیابان شصتوهشتم شرقی بگینگی به سرانجام نرسید.
Rahele Kia
۰
زمانی بود که آن دو میتوانستند با هم حرف بزنند، احساساتشان را با یکدیگر در میان بگذارند، بحث کنند، اختلافنظر داشته باشند و بعد بخندند؛ اما آن زمان گذشته بود و حالا «اکنون»ها هیچوقت به شیرینی «آنوقت»ها نبودند.
Rahele Kia
۰
اما چه اهمیتی داره من چه فکری میکنم؟ توی فرهنگ امروز، یک اتهام، درست کاری رو باهات میکنه که یک محکومیت واقعی.
Rahele Kia
۰
وقتی صبح روز بعد بیدار شد، واقعیت مثل چسب لاستیکی، سمِ موذی خود را دوباره در زندگیاش تزریق کرده بود.
Rahele Kia
۰
تِین هرگز او را به ناشرش معرفی نمیکرد. تِین از نوشتههایش بیزار بود و مهمتر از آن، او از این که باوم در همان تختی میخوابید که مادرش میخوابید، نفرت داشت.