«وقتی حرفی که توی ذهنمه رو میزنم، قیافهٔ مردم طوری توی هم میره که انگار ازم چندششون میشه، واسه همین دیگه میخواهم ساکت بمونم. بزرگترا از اینکه بچهها تظاهر کنن که احمق و ناآگاهن خوششون میاد، واسه همین تصمیم گرفتم از الان به بعد بزرگترا رو خوشحال کنم.»
گنجشک
بههرحال، شاید بلعیدن آخرین راه ابراز احساسات باشد. مگر مادری که سرشار از حس مادری است، اغلب فرزندش را در آغوش نمیگیرد و نمیگوید: «انقدر دوسِت دارم که میخوام یه لقمهٔ چپت کنم؟!»
sarah
دختر در مواجهه با همه، نه تنها اعضای خانوادهاش بلکه هرکسی که میخواست راضی نگهش دارد، همان رفتاری را از خودش نشان میداد که دیگران از او انتظار داشتند و طوری وانمود میکرد که گویی خودش همان را میخواهد. وقتی از او توقع خنده داشتند میخندید. وقتی میخواستند ساکت باشد سکوت میکرد. زمانی که میل داشتند پرحرفی کند با لحنی شادمانه صحبت میکرد. کنار فردی که خودش را باهوش میدانست، خود را کمی احمق جلوه میداد؛ البته نه خیلی احمق، چون مردم همیشه فکر میکردند تعامل با افراد احمق وقت تلف کردن است. و وقتی کنار افراد احمق بود، از سادگی آنها تعریف و تمجید میکرد.
شاید چون شدیداً میخواست دیگران دوستش داشته باشند، میبایست هر روز مقدار وحشتناکی از انرژی ذهنی خود را هدر میداد. طولی نکشید که به یک آدم جامعهگریز تبدیل شد که تمام روز در اتاق کتاب میخواند و از هرگونه ارتباط با دیگران اجتناب میکرد.
sarah
به نظر میرسد که همهٔ انسانها در اعماق وجود، آرزوی پیوستن به گونههایی را دارند که ما آنها را «دلال محبت» مینامیم.
sarah