
بریدههایی از کتاب روح کاغذی
۵٫۰
(۲)
فقط میخوام کسی باشه که این مسیر را برام کوتاهتر کنه.
نه از سرِ سنوسالداری و این چیزها...
فقط میخوام کسی باشه.
پیدا
حتماً اون خط چینی که در تمام این مدت از خودت به جا گذاشتی، دلیلی داشته؛
وگرنه کسی که میلِ برگشت نداشته باشه،
پُلی پشتِ سرش جا نمیذاره.
پیدا
رسیدن، تبعات خودش را دارد.
انگار تنش برای رهایی از زندان، نیازمند وثیقهایست
و این هزینه، فقط با نقدِ جان جبران میشود.
پیدا
قدیمترها به حال خودت،
چهار تا قطره اشک میریختی،
الان چی؟
الان اون آبی که از چشمات میاد،
رو میتونی باور کنی؟
تا حالا به شیرینی این اشکِ گندیده شک کردی؟
پیدا
شاید باید بیشتر از چیزی که نادیدهات میگیرن، ناپدید بشی.
پیدا
گاهی مسائل آنقدر هم پیچیده نیستند. فقط باید آرام گرفت، نشست و نظارهگر بختی شد که خودش راه را نشان میدهد.
پیدا
موجودی شاخدار توی این عصر نو هر لحظه توی سرم فریاد میزنه: «فرار، فکر مقصد رو میکشه.» منم دیگه خوب این نکته رو یاد گرفتم، اونقدر که مثل توپ و تشر یه ماهیچه کولی توی سینهام نادیدهاش میگیرم.
پیدا
اگر ذهن سر به هوای ما تشویق به تشویش شود، همهچیز بههم میریزد.
و هزینهٔ این بههمریختگی، وقت ارزشمندِ جامعهٔ سر به زیر را خواهد گرفت — که البته گرانبهاست.
پیدا
حالا نوبت من بود که خودم را ثابت کنم. اما چگونه؟
منی که همهٔ گذشتهام را پشت دیوارهای آن رَحِم اجارهای گذرانده بودم، چطور میتوانستم ناگهان از لانهام بیرون بپرم و اوج بگیرم؟
در این تاریکی، حتی فرصت دیدن بالهایم را هم نداشتم...
البته اگر بالی وجود داشته باشد، یا ارتفاعی که ارزش پرواز کردن داشته باشد.
پیدا
در شبیخون مردن، فلسفه دارد و داغداری را پشت سر میت میکشاند.
اما اگر با چشمان بسته بمیرم، هیچ معلوم نمیکند که نهایت کارم، چه لطایفی را دنبال خواهد داشت.
پیدا
سفیدی پرهایش از دشتهای سرد و برفی حکایت دارد؛
آنجا که هیچ خورشیدی صبحهایش را گرم نمیکند،
و تنها گرمای موجود، از همآغوشی پنهان عشاق برمیخیزد.
پیدا
اگر نجاست جان، چیزی زیبا بود، با هزار ترفند آن را نمیپوشاندند.
پیدا
تنها نبودنت کافیست... تا در سوگش به خاک بنشینم. باور کن، این بسیار شریفتر از آن نفرتیست که شاید بر جان این عشق بیفتد!
پیدا
عشق، از آن دردهاییست که طعم شیرینش بر هر دهانی نمینشیند،
همچون شکلاتهای تلخ تختهای
پیدا
نام کوچهها، پلها و عمق این واژهها تو را به هیچ جا نمیرساند.
ایستادگی پای این پلها تنها جان دیدارهای مانده را از تو میکاهد.
پیدا
گویند کشاکش رنج دورانهاست که شاعران، نویسندگان، سینماگران و نقاشان را به میدان هنر میکشاند. به همین دلیل، درود میفرستم بر اهل انقلاب و کنشگران ویرانگر؛ کسانی که پایاندهندهٔ رنجاند و دردآفرین.
پیدا
با چشمانی بسته به دنبال نبض زندگی میگردیم.
آری، با چشمانی بسته!
و گرچه خِرَد، پردهای بر این ماهیچه خسته و خونآلود افکنده،
چشم بستن هنوز برای ما لذتی از جنس بورژوا دارد؛
شیرین و گمراهکننده.
پیدا
آن گربهٔ یلِ در موشگیری، حالا «ملوس» نام دارد...
چرا که پس از احداث شبکههای فاضلاب، موشها نیز محلی امن برای تجمع و زندگی بیدغدغه یافتهاند و «اخمالو» جز اینکه قیافهای مهربان به خود بگیرد و در دست و پای افراد خیابانی مالیده شود، راهی برای سیر کردن شکم غرغرویش نیافته است.
پیدا
حجم
۸۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۳۰ صفحه
حجم
۸۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۳۰ صفحه
قیمت:
۱۲۰,۰۰۰
تومان