
بریدههایی از کتاب در ممنوعه
۳٫۹
(۱۰۱)
دنیا پر از آدمهای بیمار است که کارهای بیمارگونه انجام میدهند.
یاسی
دوست دارم تنها باشم، همیشه همینطور بوده. بین گزینههای همراهی و تنهایی، انتخاب همیشگیام تنهایی بوده.
فریما
گربهها چقدر خوباند. تنها چیزی که برایشان مهم است، این است که وعدۀ غذایی بعدیشان از کجا میآید. آنها نگران چیزهای احمقانهای مثل شغلشان یا این واقعیت که تنها مردی که در دهۀ گذشته دوست داشتهاند حالا از آنها میترسد، نیستند.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
میگویم: «گوش کن، من بهت غذا میدم. قول میدم. اما نمیتونی اینجا بمونی.»
به من میو میکند، که تقریباً همان چیزی است که سزاوارش هستم برای اینکه سعی کردم با یک گربه استدلال کنم.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
اگر بخواهیم یک قانون نانوشته برای جراحان تعریف کنیم، این است که همیشه بدترین بیماران هستند که دچار عوارض میشوند؛ همانهایی که از اول هم بهطور کامل به تو اعتماد نداشتند. و بعد، وقتی یک چیزی اشتباه پیش میرود، این فقط نظریۀ آنها را تقویت میکند که همۀ جراحان قصاب هستند.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
میدانم که نباید به نظرش اهمیت بدهم، اما همه میخواهند والدینشان به آنها افتخار کنند. حتی اگر آن پدر اتفاقاً سی نفر را به قتل رسانده باشد.
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
من جراح عمومی هستم. چون زن هستم، بیشتر مردم وقتی لباسفرم من را میبینند، فکر میکنند پرستارم
ʀᴇʏʜᴀɴᴇʜ
«باید یهکم از جادوی جذابیتم رو به کار ببرم.»
Lilith
«آره، اما به نظر خیلی سرحال و پرانرژی میرسی.»
«ظاهرم فریبندهست.»
Lilith
با زحمت میگویم: «تو مریضی.»
لبخند کجی میزند. «بامزهست
Lilith
همه میخواهند والدینشان به آنها افتخار کنند. حتی اگر آن پدر اتفاقاً سی نفر را به قتل رسانده باشد.
nadixna
«چه خبره؟ همهچی خوبه؟»
با تندی به او میگویم: «حرف دخترونه داشتیم.»
لبخندی میزند: «یعنی دارید دربارۀ قاعدگیتون حرف میزنید...؟»
گاهی دلم میخواهد خفهاش کنم. «نه.»
Lilith
«برات آب میآرم، نورا.»
بیصدا با سر تأیید میکنم.
صدای بههمخوردن ظروف در آشپزخانهام را به مدت طولانی میشنوم، که تقریباً وسوسه میشوم به آنجا بروم و بپرسم لازم است به او کمک کنم سینک را پیدا کند.
Lilith
فوقالعاده است. یک گربۀ ولگرد، تنها دوست من است.
Lilith
احتمالاً امروز به اندازۀ کافی کافئین خوردهام. خیلی شبها بیدار میمانم، حتی بدون قهوه.
f.k
علاوه بر این، من خیلی هم سرگرمکننده نیستم.
Lilith
«میشه لطفاً بهم بگی چه خبره؟ ببین، میدونم بعضیوقتها فکر میکنی من یه عوضیام، اما میتونی بهم اعتماد کنی. ما همدیگه رو از اون اول میشناسیم.»
Lilith
با وجود سردرد و علاقهام به تنهابودن، دلم هوای برِیدی را کرده.
nadixna
«میدونی، غمانگیزه. در تمام زندگیت، خودت رو از پیرویکردن از غرایز طبیعیت حفظ کردی. میتونم اون رو توی چشمهات ببینم.
🍁🍂دخترFaEzEhپائیز🍂🍁
حجم
۲۴۶٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۶۱ صفحه
حجم
۲۴۶٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۶۱ صفحه
قیمت:
۱۲۰,۰۰۰
تومان