یک ماه پیش از شروع بارندگیها، مردها، نحیفتر، سیهچردهتر و برآشفتهتر اما با جیبهای پرپول از دانباد، دهلی و کلکته بازمیگشتند. زنان چشم به راهشان بودند. پشت در پنهان میشدند و به مجرد آنکه مردها پایشان را داخل خانه میگذاشتند، همچون گربههای وحشی که روی تکهای گوشت میجهند، یورش میآورند. عرصه، عرصۀ پیکار بود و شیون و فریاد. عموهایم پایداری میکردند و موفق میشدند که مقداری از پولشان را برای خود نگه دارند، اما پدرم، هر بار، پوست میانداخت و لخت میشد. کنج اتاق کز میکرد و میگفت «از شهر جون سالم به دربردم، امّا از دست زنای خونهی خودم نتونستم جون بهدرببرم». زنان، غذای او را بعد از غذای گاومیش میدادند.