جملات زیبای کتاب انقلاب ما به ما چه داد؟ | طاقچه
تصویر جلد کتاب انقلاب ما به ما چه داد؟

بریده‌هایی از کتاب انقلاب ما به ما چه داد؟

امتیاز
۳.۲از ۱۷ رأی
۳٫۲
(۱۷)
امّا ما در انقلاب‌مان اگر نه به ظاهر، درواقع با تمامِ دنیا تمامِ دنیا تمامِ دنیا درگیر شدیم و منافع همهٔ نظام‌های جهان را - خوب و بد، سرمایه‌داری و ضدّ سرمایه‌داری - به مخاطره انداختیم؛ حتی نظام‌هایی را که مقبولِ ملت‌هایشان بوده‌اند و هستند، و خود، محصولِ یک انقلابِ راستین. ما غریب‌ترین، بی‌دوست‌ترین و مستقل‌ترین انقلاب جهان را داشته‌ییم.
ریحانه
ای فاطمه! خودت را کنارِ فاسدترین مردم قرار نده و از انقلاب، شکایت نکن. آن را از تو گرفته‌اند؟ بازپس بگیر! ناقص است؟ به کمالش برسان! کج می‌رود؟ مهارش کُن! امّا معایب را چنان برنشمر که انگار مستأجرِ توسری خورده‌یی، مؤدبانه، معایب خانهٔ موجرش را شماره می‌کند تا از اجاره‌‌بها، اندکی بکاهد. تو وقتی گِلِه می‌کنی صدایت به صدای سرمایه‌داران و نوکران سرمایه‌داران شبیه می‌شود؛ به صدای باج‌بگیرانِ اداره‌ها که در آستانهٔ دق مرگ شدن هستند.
ریحانه
وظیفهٔ ما، با خون و شهامت، آب دادن درخت انقلاب بود نه میوه چیدن از درخت انقلاب، و نفسی به آسودگی کشیدن از پی انقلاب. وظیفهٔ ما، فریاد کشیدن بود و سینه دریدن بود و کشته شدن بود و انقلاب را به «مبارزان قدیمی و خوشنام» تحویل دادن و به کوچه‌های تاریکِ همیشگی بازگشتن، نه گوشهٔ سفرهٔ انقلاب نشستن و در کنار آدم‌های «آبرومند» جایی برای خود دست و پا کردن.
فلانی
اما، این حرف‌ها، اصلاً توی کَت پدر بیچاره‌ام نمی‌رود. او با ساده لوحیِ یک بچّهٔ عقب‌افتاده باور کرده بود که انقلاب، آن هم انقلاب اسلامیِ تودهٔ مردم، چیزی‌ست که حق تودهٔ مردم را می‌دهد و ستمِ سال‌های سیاه گذشته را جبران می‌کند؛ چیزی‌ست که اشراف و ستمگران را به زیر می‌کشد و غمخوردگان را بالا می‌آورد؛ چیزی‌ست که دست‌کم از درد‌های کهنهٔ ما خبر دارد… حالا، احساس فریب خوردگی، دارد پدرم را دیوانه می‌کند. او، مثل بچه‌یی ست که با شوق، کبریتی کشیده، آتشی افروخته، دست‌های سرما زدهٔ خود را روی آن گرفته، و اینک، دستِ سوخته برای او مانده است و بس. کاش صدای گریهٔ این پیرمرد را می‌شنیدی. و می‌شنیدی که با چه غمی می‌گوید: دودش به چشم خودمان رفت.
کاربر ۱۱۹۴۱۷۳
صبرِ انقلابی، آن نیست که تو به طنز گفته‌یی. صبر انقلابی، نگه داشتنِ سلاحِ نفرت از ظلم است و به کار بردن این سلاح تا مرگِ ظلم و ظالم؛ و نه گوسفندوار سر به سلّاخِ تازه سپردن و نعره برنیاوردن، مبادا که بچّه‌یی از خوابِ ناز بپّرد و مادری نگران شود و وزیری اعلام کند که نمی‌تواند در میان جار و جنجال، به راحتی بیندیشد...
طلائی
سخت، چون آهن، بیرحم چون آتش‌فشان، درهم کوبنده چون توفان، و کور در برابر هر استغاثه همچون طبیعت. اینگونه باش تا زخم‌ها شفا یابد.
طلائی
خودت را کنارِ فاسدترین مردم قرار نده و از انقلاب، شکایت نکن. آن را از تو گرفته‌اند؟ بازپس بگیر! ناقص است؟ به کمالش برسان! کج می‌رود؟ مهارش کُن! امّا معایب را چنان برنشمر که انگار مستأجرِ توسری خورده‌یی، مؤدبانه، معایب خانهٔ موجرش را شماره می‌کند تا از اجاره‌‌بها، اندکی بکاهد.
طلائی
نگو که پزشک‌هایی هم هستند که زندگی‌شان را وقف فقرا کرده‌اند. عیبِ مسأله این است که هر کس به سروقت ما می‌آید - اگر بیاید - خودش را وقف کرده است. چه منّتی، چه خجالتی! ما چه هستیم که فقط باید وقف‌کنندگان و وقف‌شدگان به سروقت ما بیایند؟ چرا کسانی که به سراغ ما می‌آیند، احساس نمی‌کنند که بدهکارانی هستند که آمده‌اند تا مختصری از دِین‌شان را بدهند و مختصری بار گناهان‌شان را سبک‌تر کنند؟ تازه من از آنها که بار گناهان‌شان را با خدمتِ رایگان به ما سبک می‌کنند هم متنفّرم. ما چرا باید وسیله‌یی برای سبک شدنِ بارِ گناهِ گناهکاران باشیم؟ هم فقیر بمانیم، هم درد بکشیم، هم تحقیر شویم، و هم اسباب نجات شما را فراهم بیاوریم؟ این درست است واقعاً؟
کاربر ۱۱۹۴۱۷۳
شما حقیقتاً یک عده بازیگر تآتر بودید که آمده بودید توی محلّه‌های پایین شهر نمایش بدهید؛ نمایش انسانیت، محبت، برادری، برابری، کمک و تعاون… شما، راستش را بگویم، انقلاب را تآتر کرده بودید. و ما، جز اینکه لطف کنیم و بایستیم و نمایش شما را تماشا کنیم چکار می‌توانستیم بکنیم؟
کاربر ۱۱۹۴۱۷۳
حُرمت کینهٔ کهنه و خاموشِ قبیله‌ات را نگهدار و تا به زانو در آمدنِ کامل دشمن، به کنایه و اشاره سخن از صلح و دوستی مگو، و هرگز خویشانت را چنان درمانده تصویر مکن که گویی به سلامی از سوی سرمایه‌داران و ستمگران محتاجند…
طلائی
یعنی نمازهای صادقانهٔ پدرم، و آن دعاهای شبانه‌یی که برای سلامت امام می‌کرد، پیش خدا قبول نشد؛ اما نمازهای آن آقازادهٔ «الهیه» نشین - که تازگی‌ها عرقِ «بی‌دردسر» از کشمش معمولی می‌سازد - را خداوند انقلاب قبول کرده است؟ یا باز هم حکایت، همان حکایت قدیم است و این که «بهشت، از آنِ فُقراست» و وقتی چنان جایی به فقرا می‌رسد دیگر لزومی ندارد چنین جایی هم به ایشان برسد. یعنی که فُقرا انقلاب کردند تا یک بار دیگر، تملک‌شان را بر بهشت اثبات کنند نه تمایل‌شان را به آزاد و آسوده زیستن. یعنی که انقلاب به ثروتمندان یادآوری می‌کند که فقط باید به استفاده از مواهب این جهان قانع باشند و به فکر خرید بهترین گوشه‌های باغ بهشت نیفتند. نه برادر؟
کاربر ۱۱۹۴۱۷۳
از آرزو تا واقعیتِ مطلوب را، در بُعد زمان، پیاده می‌توان پیمود؛ امّا، خستگان، پایِ رفتنشان نیست.
فلانی
عظمت انقلاب ما، در بی کسیِ ما بود و پهناوری خطهٔ دشمنان ما؛ و به همین سبب است که دلم از لگدمال شدنِ همچو انقلابی می‌سوزد. یتیم، هرچه باشد باز هم یتیم است و زدنش آسان. تو نزن؛ عیب ندارد که دنیا بزند. تو نزن، عیب ندارد که همه دزدان و باج‌گیران بزنند...
فلانی
انقلاب ما بزرگترین انقلاب تاریخ بشری بوده است؛ اما این سخن، بدان معنا نیست که آنچه در قدم اول از پی چنین انقلابی به دست آوردیم نیز «بزرگترین» بوده است و بهترین.
طلائی
چرا که خداوند، ثروتمندان را عاری از شرم آفریده است، و ثروت، قاتل آگاهی وجدان انسانی‌ست.
کاربر ۱۱۹۴۱۷۳
همهٔ ارزش‌های انسانی را بیشتر خواهیِ نامشروع انسان به مخاطره انداخته است. فاشیسم چیزی جز یک بیشتر خواهیِ نامشروع نبوده است. هیتلریسم هم. استالینیسم هم. مردم و حکومتِ آمریکا را همین پدیده به تباهی کشانده است. وغرب را، به طور کلّی خواستن، حق است، و داشتن نیز. اما بی‌شک باید برای خواستن و داشتن، مرزهایی گذاشت - مرزهایی کاملاً دقیق و قابل تشخیص، تا اسب، خواهندهٔ دارنده را بر ندارد و به سرزمین‌های فساد و انحطاط نبرد.
فلانی
من برای ذاتِ فقر، اعتباری قائل نیستم؛ و از کسانی نیستم که معتقدند «بهشت متعلق به فُقراست.» این وعده‌یی‌ست که فقر را تقویت می‌کند و به آن ارزشی دروغین می‌دهد. بهشت، متعلق به تمام کسانی‌ست که با طهارت زندگی می‌کنند و از دستکارِ خود بهره می‌گیرند، با اندیشهٔ خود، خلق می‌کنند و به مددِ بازوی تفکر و بازوی جسم خود، زندگی را خوب و خوب‌تر می‌سازند.
فلانی
برای آنکه همه چیز درست شود، هیچ ستمی را تحمل مکن؛ و اگر کردی، خود، بنیانگذار ستمی نه آنکس که ستم کرده است...
فلانی
بشر، به تحمّلِ مشقت افتخار کرد که مشقت، دوامی اینگونه یافت. بشر از درد و فقر، مدال افتخار ساخت و آن را سربلندانه به سینهٔ خود نصب کرد که درد و فقر، پایدار ماند. دیگر بس است، بس است.
فلانی
ما غریب‌ترین، بی‌دوست‌ترین و مستقل‌ترین انقلاب جهان را داشته‌ییم.
کاربر ۱۰۵۳۸۰۴۸
وظیفهٔ ما، فریاد کشیدن بود و سینه دریدن بود و کشته شدن بود و انقلاب را به «مبارزان قدیمی و خوشنام» تحویل دادن و به کوچه‌های تاریکِ همیشگی بازگشتن، نه گوشهٔ سفرهٔ انقلاب نشستن و در کنار آدم‌های «آبرومند» جایی برای خود دست و پا کردن.
کاربر ۱۱۹۴۱۷۳
وای به روزی که باور کنیم انقلاب، انجام گرفته است؛ چرا که «انجام گرفتن» دقیقاً به معنای «پایان یافتن» است و پایان یافتنِ انقلاب، آغاز سوگواری.
فلانی
هر انسانِ واقعی، در زندگی، پایبند به اصولی‌ست که با تهدید و تطمیع و تمسخر، از آن اصول منحرف نمی‌شود.
فلانی
عظمت انقلاب ما، در بی کسیِ ما بود و پهناوری خطهٔ دشمنان ما؛
کاربر ۱۰۵۳۸۰۴۸

حجم

۵۳٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۸۸ صفحه

حجم

۵۳٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۸۸ صفحه

قیمت:
۳۹,۰۰۰
۲۷,۳۰۰
۳۰%
تومان