
zoe.azizi
۳
امنیت یعنی پادزهری حیاتی که با عشقِ یک پدر و مادر در آغاز زندگی دریافت کرده باشیم و تا واپسین روزهای بودنشان بهقدری با طوفانهایی که در زندگی رخ میدهند دستبهگریبان شده باشیم که ما را شکرگزار آنها کند.
zoe.azizi
۲
تنها به قسمت کوچکی از وجود انسانها دسترسی داریم. حقیقتی که سخت میتوان پذیرفت این است که عزیزانمان رازهایی داشته باشند که ما از آنها بیخبر باشیم زیرا مطمئن هستیم که نزدیکانمان را بهدقت میشناسیم. من نزدیکت بودم اما هرگز معمای زندگیات را کشف نکردم.
حمیدرضا فیاضی
۱
هرگز دستت به درجهیکها نرسید، چه شراب و چه آدمها. در داخل جهانی گیر افتاده بودی که در آخر هیچچیز جز من و مادر رنگی و زیبایش نمیکرد.
حمیدرضا فیاضی
۱
در کانون خانواده هرگز نباید کینه بر عشق تسلط یابد، پس چرا میان پدران و پسران چنین خشونتی وجود دارد؟
zoe.azizi
۰
اما این قانونِ تغییرناپذیر زیستن است: گندم کارگران زودتر از دانشگاهیان درو میشود.
zoe.azizi
۰
تو از آن نسلی بودی که در سپیدهدم قرن بیستم زاده شد، نسلی که با دو جنگ جهانی آشنا بود، دو بار از صدای شلیک مسلسلها و از بار سنگین محرومیتها و از ترس عذاب کشید. برای جنگ اول زیادی جوان بودی و برای جنگ دوم زیادی پیر؛ تو قهرمان هیچچیز نشد
zoe.azizi
۰
هرگز برایم سؤال نشد که آیا ممکن است افسرده یا غمگین باشی؟ آیا گاه از چنین شغل بیمعنایی خسته میشدی؟ آیا این از غرور پسران است که هرگز از خودشان دربارهٔ خوشبختی قلبی پدرانشان سؤالی نمیپرسند؟
زهره صابر
۰
der Todt در زبان آلمانی کلمهٔ دیگری است بهجز das Sterben که برای معنای مرگ در نظر گرفته شده و ترجمهٔ ادبی آن میشود «زوال یافتن». امروز بر این باورم که مدتها پیش از مرگت «زوال یافتن» در تو اتفاق یافته بود، یک رویارویی هراسآفرین و خاموش و نادیدنی با نیستی، رویارویی انسانی که خودش را گمگشته میپندارد و واپسین نیرویش را به کار میبندد تا اجازه ندهد هیچ گزندی پدید آید و آنچه را به آن عشق میورزد به خود مبتلا سازد.
زهره صابر
۰
آهنگ رنجت آهسته است؛ مرگ تلاش میکند تو را از من بگیرد. هربار گمان میکنم کارت به آخر رسیده. بعد تو دوباره نفس میکشی و دم و بازدمت کم میشود. آخرین نفس. سکوت. این بار، ثانیهها به دقیقه بدل میشوند و پس از آن به ابدیت. من و مادر به هم نگاه میکنیم. رفتنت را فهمیدهایم. ساعت شش است، پرتو مِهی آبیرنگ از پشت کرکرهٔ اتاقت میگذرد؛ روز آغاز شده است.
زهره صابر
۰
بهای مغناطیسیمان ما را، همچون عاشق و معشوقها، در حین دور شدن از یکدیگر جذب هم میکرد. من به تو وابسته شدم تا از خودم فرار کنم و تو را دوست داشتم با این گمان که این عشق مسلحم میکند چون دیگر در زندگی کسی مثل تو را نخواهم دید.
حمیدرضا فیاضی
۰
زمانی که آمنه در میان یکی از صحبتهای بیپایان ما از «منشور کوروش» با من حرف زد آنقدر هیجانزده شدم که اشک به چشمانم آمد. بیانیهای درخشان از یک ایرانی در ۲۵۰۰ سال پیش که در آن از آزادی بشر سخن میگوید حیرتانگیز است. و از آن زمان کشور شما را تحسین کردهام.
حمیدرضا فیاضی
۰
آنقدر که تو مرا دوست داشتی من به تو علاقه نداشتم و نمیدانم چرا.
حمیدرضا فیاضی
۰
بیپولی مثل سرطان هر سه نفرمان را از بین میبرد.
حمیدرضا فیاضی
۰
برای جبران سهلانگاری کودکانهای که خود را مسئول آن میدانم، چیزهایی را برایت مینویسم که به دستت نمیرسند. پس بر آسمان مینویسمشان، بر زمین، بر اتمهای اکسیژنی که با هم آنها را نفس میکشیدیم و اکنون در جهان پرسه میزنند، در جهانی که من هنوز در آن زندگی میکنم و تو دیگر نه.
حمیدرضا فیاضی
۰
با وجود تلوتلوخوردنهایت بر اثر شرابخواری و مست به خانه بازگشتنهای بیشمارت، هرگز ندیدم روی من یا مادر دست بلند کنی.
حمیدرضا فیاضی
۰
فرقی نداشت شرایط چه باشد، هرگز کاری جز بوسیدن من و مادر نمیکردی.
حمیدرضا فیاضی
۰
غمبادها اینگونه زاده میشوند، حرفهایی که گوشهوکنار قلب و گلویمان میمانند، که جمع میشوند در عمق دلمان تا روزی در کوچکترین حفرهٔ بدنمان تودهای بدخیم به وجود آورند. سرطان سکوت...
حمیدرضا فیاضی
۰
تو چون غباری ناپایدار، چون موجودی منزوی، بر این سیاره پرسه زدی، چون انسانی اسیر در گویی شیشهای که قادر به شکستنش نبودی.