
بریدههایی از کتاب یک مرد معمولی
۳٫۰
(۶)
امنیت یعنی پادزهری حیاتی که با عشقِ یک پدر و مادر در آغاز زندگی دریافت کرده باشیم و تا واپسین روزهای بودنشان بهقدری با طوفانهایی که در زندگی رخ میدهند دستبهگریبان شده باشیم که ما را شکرگزار آنها کند.
zoe.azizi
تنها به قسمت کوچکی از وجود انسانها دسترسی داریم. حقیقتی که سخت میتوان پذیرفت این است که عزیزانمان رازهایی داشته باشند که ما از آنها بیخبر باشیم زیرا مطمئن هستیم که نزدیکانمان را بهدقت میشناسیم. من نزدیکت بودم اما هرگز معمای زندگیات را کشف نکردم.
zoe.azizi
اما این قانونِ تغییرناپذیر زیستن است: گندم کارگران زودتر از دانشگاهیان درو میشود.
zoe.azizi
تو از آن نسلی بودی که در سپیدهدم قرن بیستم زاده شد، نسلی که با دو جنگ جهانی آشنا بود، دو بار از صدای شلیک مسلسلها و از بار سنگین محرومیتها و از ترس عذاب کشید. برای جنگ اول زیادی جوان بودی و برای جنگ دوم زیادی پیر؛ تو قهرمان هیچچیز نشد
zoe.azizi
هرگز برایم سؤال نشد که آیا ممکن است افسرده یا غمگین باشی؟ آیا گاه از چنین شغل بیمعنایی خسته میشدی؟ آیا این از غرور پسران است که هرگز از خودشان دربارهٔ خوشبختی قلبی پدرانشان سؤالی نمیپرسند؟
zoe.azizi
der Todt در زبان آلمانی کلمهٔ دیگری است بهجز das Sterben که برای معنای مرگ در نظر گرفته شده و ترجمهٔ ادبی آن میشود «زوال یافتن». امروز بر این باورم که مدتها پیش از مرگت «زوال یافتن» در تو اتفاق یافته بود، یک رویارویی هراسآفرین و خاموش و نادیدنی با نیستی، رویارویی انسانی که خودش را گمگشته میپندارد و واپسین نیرویش را به کار میبندد تا اجازه ندهد هیچ گزندی پدید آید و آنچه را به آن عشق میورزد به خود مبتلا سازد.
زهره صابر
آهنگ رنجت آهسته است؛ مرگ تلاش میکند تو را از من بگیرد. هربار گمان میکنم کارت به آخر رسیده. بعد تو دوباره نفس میکشی و دم و بازدمت کم میشود. آخرین نفس. سکوت. این بار، ثانیهها به دقیقه بدل میشوند و پس از آن به ابدیت. من و مادر به هم نگاه میکنیم. رفتنت را فهمیدهایم. ساعت شش است، پرتو مِهی آبیرنگ از پشت کرکرهٔ اتاقت میگذرد؛ روز آغاز شده است.
زهره صابر
بهای مغناطیسیمان ما را، همچون عاشق و معشوقها، در حین دور شدن از یکدیگر جذب هم میکرد. من به تو وابسته شدم تا از خودم فرار کنم و تو را دوست داشتم با این گمان که این عشق مسلحم میکند چون دیگر در زندگی کسی مثل تو را نخواهم دید.
زهره صابر
