
shirin
۱۹
اتفاقهای بزرگ، در پی حادثههای به ظاهر كوچكی رخ میدهند.
shirin
۱۶
«شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است»
هنرمند هنردوست
۱۲
اتفاقهای بزرگ، در پی حادثههای به ظاهر كوچكی رخ میدهند.
hojjat
۱۲
او تا صبح یك بار دیگر همه آنچه كه در یك هفته رخ داده بود را با خودش مرور كرد و دید كه اتفاقهای بزرگ، در پی حادثههای به ظاهر كوچكی رخ میدهند.
نویسندهکوچك.
۱۱
«شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است»
fateme
۷
اتفاقهای بزرگ، در پی حادثههای به ظاهر كوچكی رخ میدهند.
زی زی
۶
«ای همــه آرامشم از تو پریشـــانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچـــو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهـــایی رفته تا اوج ستاره
در میــان غنچههــا افتان و خیزانت نبینم
مرغک عــــاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانهام ای شاخهی نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گـــاهی را به چشمانت نبینم
قصهی دلتنگیات را خوب من بگذار و بگذر
گریهی دریاچههـــا را تا به دامـــانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم...»
hojjat
۶
چند روز خودش را در خانه حبس كرد و با خودش خلوت كرده بود و در عالم برزخی خود دست و پا میزد، ولی مدام در دلش نور امیدی میدرخشید، كه بعضی وقتها فكر میكرد خیالاتی شده و این یك حس زودگذر است.
Sajede
۶
«شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است»
fateme
۵
تو كز محنت دیگران در غمی
هنرمند هنردوست
۴
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم...»
هنرمند هنردوست
۳
چقدر به اسم سفره و قربانیهایی که برای چشم و هم چشمی و برای ریاکاری برپا میشد پول خرج میکردند و برای برآورده شدن حاجتهای دنیایی و بیارزش چقدر تلاش میكردند. ولی دریغ از یک ریال کمک پنهانی و بیریا برای نیازمندان و افراد رنج دیده
mehdi
۳
«هرگز! هرگز! هرگز! بی تو نمیخندم
بی تو بر دل، عشقی هرگز نمیبنــدم
خـدا! خــدا! خــدایا! اگر بـه کام من
جهـــان نگردانی، جهـان بسوزانم...»
@then@
۳
اتفاقهای بزرگ، در پی حادثههای به ظاهر كوچكی رخ میدهند.
masoom
۳
واسه چی پدر و مادرت اسمت را شادی گذاشتن؟ توکه حتی معنی شادی را هم هنوز درك نكردهای!
هنرمند هنردوست
۲
«شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است»
هنرمند هنردوست
۲
«هرگز! هرگز! هرگز! بی تو نمیخندم
بی تو بر دل، عشقی هرگز نمیبنــدم
هنرمند هنردوست
۲
تکیه کن بر شانهام ای شاخهی نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گـــاهی را به چشمانت نبینم
امیر پارسا
۲
«آقای مهربانی خیالتون راحت باشه، بچهها به این موسیقی و آرامش نیاز دارند، ای كاش زودتر از اینها اقدام میكردین، شاید خیلی كم اتفاق بیفته كه بچهها اینجوری با اشتیاق دور هم جمع بشن بعضی از این بچهها، مدتهاست كه برنامه شاد و سرگرمكنندهای نداشتهاند. به نظرم موسیقی بر روحیه آنها تأثیر مثبت داشته باشد.»
کتابخوان🤓
۲
اتفاقهای بزرگ، در پی حادثههای به ظاهر كوچكی رخ میدهند.
fa.mim
۲
«شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است»
کاربر ۶۶۶۹۰۰۳
۲
انگار میدانست که خدا روی او را زمین نمیاندازد.
saman
۲
«شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است»
Kosar
۱
اتفاقهای بزرگ، در پی حادثههای به ظاهر كوچكی رخ میدهند.
fa.mim
۱
اتفاقهای بزرگ، در پی حادثههای به ظاهر كوچكی رخ میدهند.
la lumière
۱
«هرگز! هرگز! هرگز! بی تو نمیخندم
بی تو بر دل، عشقی هرگز نمیبنــدم
خـدا! خــدا! خــدایا! اگر بـه کام من
جهـــان نگردانی، جهـان بسوزانم...»
la lumière
۱
«ای همــه آرامشم از تو پریشـــانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچـــو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهـــایی رفته تا اوج ستاره
در میــان غنچههــا افتان و خیزانت نبینم
مرغک عــــاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانهام ای شاخهی نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گـــاهی را به چشمانت نبینم
قصهی دلتنگیات را خوب من بگذار و بگذر
گریهی دریاچههـــا را تا به دامـــانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم...»
la lumière
۱
«شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است»
N
۰
اتفاقهای بزرگ، در پی حادثههای به ظاهر كوچكی رخ میدهند.
کاربر ۱۱۳۶۸۶۸۱
۰
تنها دلخوشی ماهان در زندگی روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم میکرد.
