«ای همــه آرامشم از تو پریشـــانت نبینم
چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچـــو ابر سوگوار اینگونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهـــایی رفته تا اوج ستاره
در میــان غنچههــا افتان و خیزانت نبینم
مرغک عــــاشق کجا شد شور آواز قشنگت
در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
تکیه کن بر شانهام ای شاخهی نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گـــاهی را به چشمانت نبینم
قصهی دلتنگیات را خوب من بگذار و بگذر
گریهی دریاچههـــا را تا به دامـــانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم...»