
بریدههایی از کتاب راز درخت های سوخته
۳٫۴
(۳۲)
من اگه توان جنگ داشتم حالوروزم این نبود.
Gloria
آدم شاید ذرهذره پر میشد؛ اما یکدفعه سرمیرفت
Ailar Ab
آدم باید دلش خوش باشه... اونوقت دیگه فرقی نمیکنه کجا، چه تو یه گُله جا چه تو گلستون
Ailar Ab
ـ جریان سووشون رو میدونی، همون سوگ سیاوش؟
با مکث سرش را تکان داد.
ـ میگن وقتی گلوی سیاوش رو میبرن، از جایی که خونش روی خاک ریخته، لالهٔ واژگون سبز شده... بهش گل اشک سیاوشم میگن... چون سربهزیر و آروم، از غم سیاوش، اشک میریزه...
نارسیس
روح آدم مگر چقدر کشش داشت که هی بکِشی، هی درد و زجر داخلش بریزی، هی بیشتر از ظرفیت پُرش کنی و جر نخورد!
نارسیس
ـ تا حالا خمیر پیتزا درست کردی؟
از سوال بیربطم، حرکاتش لحظهای دچار ایست شد و متعجب نگاهم کرد. گفتم:
ـ میدونی خب واسه اینکه خوب پف کنه باید کمِ کم نیم ساعت درست و حسابی ورزش بدی... هرچی زورت بیشتر باشه نتیجهش بهتره... بعد مثلاً من که زورم زیاد نیست، تصور میکنم خمیر بیچاره همون آدمیه که میخوام سر به تنش نباشه، همچین یقهش رو میگیرم و میکوبم تو سر و صورتش که جیگرم حال میآد... حتی چند بار تا شکستگی دماغ و خونریزی داخلی و در نهایت مرگ طرف هم پیش رفتم.
نارسیس
آدم شاید ذرهذره پر میشد؛ اما یکدفعه سرمیرفت.
نارسیس
حالا اگر من پسر بودم و او دختر چقدر کار ساده بود. چون من دختر بودم، سماجتم حتی با دلیل و برهان، آویزانی و بیحیایی به حساب میآمد، اما برای یک پسر سماجتش خیلی هم جذاب و شیک بود و ربطی به شرم و حیا هم نداشت. تف به این معادلات لعنتی!
Ailar Ab
ـ تا حالا صدای سکوتت رو شنیدی؟ یه جوریه که گوش آدم کر میشه از بلندیش. مثل جیغ بنفش!
نارسیس
خاطره جسم نبود که با سوزاندن ظرفش نابود شود. ظرف میسوخت و خاطره یاغیتر از قبل میتاخت و خودش را به وارثان گذشته میرساند.
نارسیس
قطرهای تنها، درست شبیه تنهایی خودش از چشم چپش بیرون افتاد.
نگاهش یتیم شده بود.
نارسیس
خوبنبودن حالش آنقدر با خوبنبودنهایی که من تجربه کرده بودم، فرق داشت که اگر میخواستم هم نمیتوانستم درکش کنم. حتی درد هم پیش عارف کم میآورد...
نارسیس
تمام حواسم را روی بند بیقراری عارف پهن کرده بودم. بیلمسکردن، سرمای تنش را حس میکردم. مثل سرمای نگاهش. نگاهش میگشت روی در و دیوار باغ، روی کوچهٔ باریک و خاکی، روی آسمانی که به غروب نزدیک میشد و... آرام و قرار نمیگرفت.
نارسیس
جای اینکه پیگیر حال خودش بشی، فقط حال بد خودت رو به روش آوردی؟
Ailar Ab
آدمها مثل خانه بودند. با نمایی دیدنی و پستوهایی که باید مخفی میماند. مثل وقتهایی که مهمان ناخوانده سر میرسید و پشت مبل و پرده و زیر فرش پر میشد از خردهریزهایی که باید از چشم غریبهها دور میماند. مهمان خانه را مهیا میدید و فکرش را هم نمیکرد پشت همان مبلی که رویش نشسته چه خبرهاست...
Ailar Ab
میدونم سخته و گاهی نمیشه... اما اگه از کاری که میکنی مطمئنی حرف مردم برات حکم صدای وزوز مگس رو داشته باشه.
Ailar Ab
دنیا پر بود از آدمهای مثلاً خوبی که گناهانشان را در لایههای زیرین روحشان دفن کرده بودند. جایی که دست خودشان هم به آن نمیرسید. چیزی هم که مدام پیش چشم نبود، کمکم فراموش میشد و خود آدم، اولین کسی بود که غلطهایش را از یاد میبرد...
Ailar Ab
