کنارِ آبهای یخزده
تیر
سربازخونه و خوابگاهِ دانشگاه؛ زدوخوردِ شدیدِ دو نفر؛ یکی حمله به اونیکی و اونیکی هفتتیر کشیده برای شلیک و ما فرار در راهروی نیمهتاریک نیمهروشنِ خوابگاهِ بوستانِ دانشگاه نفت، با درِ شیشهایش که صورتها رو سایه میکنه. راهرو از همهطرف خیلی زود پرِ آدم. میریم تو دستشوییِ خوابگاه. فرزین صابونی با چندتا از بچّهها سلاحِ اون دونفر رو میگیرن و میآن دورِ من محافظت (از چی، نمیدونم): «دوستیمون شرایطش خاصه. باید هوای همدیگه رو داشته باشیم» و خنده.
زیـنـب🍃🌸