روحش تازه شد. ولی فقط برای لحظهای زودگذر. احساس خطر کرد و در دلش موجی از ترس جاری شد. بین دو جهان، میان ماندن و رفتن، معلق مانده بود. خودش را در آینۀ روبهرویش دید. عرق از شقیقههایش میریخت و صورتش کجومعوج شده بود. یک چشمش از آنیکی بازتر بود. انگار چشم چپش ریزبینانه گذشته را میکاوید و چشم راستش، گشاده و هراسان و ترسخورده، به آیندهای سراسر تاریک و پریشان و ویران نگاه میکرد. گرفتار بین نور و تاریکی. میان طنز تلخ و ایمان. یکهو از آینه روبرگرداند.