
سروش
۴
یادم میآید که یک نفر به من گفت تمام قصهها در یک جمله خلاصه میشوند: کسی چیزی را از دست میدهد.
سروش
۴
«خدا همهچیز را از هیچ آفرید تا نیستی را از این طریق نشان دهد.»
سروش
۴
ما چیزی را درک نمیکنیم اما باید نهایت تلاش خود را بکنیم تا یکدیگر را درک کنیم.
سروش
۳
یک کتاب محبوب به یک دوست قدیمی میماند و درعینحال به یک آشنای جدید، و به همین دلیل یک نویسندهٔ محبوب میتواند در آنِ واحد هم فردی آشنا باشد و هم غریبهای مرموز.
سروش
۳
تمام کتابهای فلسفه، سرانجام صحبت از مرگ میکنند و این یکی از دلایلی است که مردم علاقهای به خواندن کتابهای فلسفه ندارند
سروش
۲
کرورکرور آدم جان باخته، خیلی بیشتر از کسانی که الان دارند زندگی میکنند، بنابراین وقتی بمیرید، با اکثریت قریب به اتفاق انسانها وجوه اشتراکی خواهید داشت اما هنوز هم تصور مرگ به همان اندازه غیرممکن است که اجتناب از آن.
سروش
۲
زنو یکی از فیلسوفان یونان باستان بود که عاقبت به دست کسانی که ایدههای وی به مذاقشان خوشایند نبود، شکنجه شد. امروزه فیلسوفجماعت بهندرت شکنجه میشوند، چون اکثر مردم آنها را بهکل نادیده میگیرند و واقعاً گفتنش سخت است که برای فلسفه و اهل فلسفه کدام تقدیر بدتر است، شکنجه شدن یا نادیده گرفته شدن.
سروش
۱
خوشبختی به یک کاسه موز میماند، چون اگر بیش از حد به آن توجه کنید بهسرعت تهاش درمیآید، اما اگر بهکلی فراموشش کنید، یا دزد دخلش را میآورد یا درنهایت میگندد.
JOF
۱
شما از دوستانتان انتظار دارید چنانچه بهعنوان دوست انتخابتان میکنند، بهخاطر باحال بودن و روی بازتان باشد، نه بهخاطر درِ باز خانهتان که ممکن است هر کس و ناکسی وارد شود.
JOF
۱
سگهایی را دیدهام که شبیه روباهاند و روباههایی دیدهام که شبیه سگاند، من راکونهایی دیدهام که شبیه سارقها هستند، البته هنوز سارقی ندیدهام که شبیه راکون باشد.
JOF
۱
میدانستم این گله بز که سهل است، هیچ گله بز دیگری نقشهٔ چیزخور کردن مرا نمیکشد و بعید است که بزچرانها و تولیدکنندگان پنیر با نویسندهای که مدام از پنیری که آنها به عمل میآورند میخورد، خصومتی داشته باشند. به صرافت افتادم احتمال اینکه نویسندهها بزها را مسموم کنند، خیلی بیشتر است، بهخاطر بلعیدن مطالب خواندنیشان
JOF
۰
بهعنوان کسی که کتاب مینویسد، این دیدگاه همیشه برایم امیدبخش است. ممکن است یکی از کتابهای من ـ برای نمونه همین کتاب فلسفه ـ نادیده گرفته شود و تکوتنها در یک قفسهٔ بلند جا خوش کند، اما دنیا را چه دیدی، شاید یک روز خوانندهای وارد کتابخانه شود و چشمش به قامت کتابهایی که چشمانتظارش بودهاند بیفتد، چنگ بیندازد به کتاب من و آن را از قفسه بیرون بکشد تا بتواند روی آن بایستد و دستش به کتابی برسد که دلش برای خواندن آن غنج میزند.