به آرامی کم کم میفهمید که جای مبارزه با امیالش، باید با آنها به گفتگو بنشیند. باید از آنها بیاموزد و در کنارشان زندگی کند. فهمید که در لحظههای کوچک و سادهای که نادیده گرفته میشوند، زیبایی نهفته است.
maziar
پرواز نه تنها به بال و پر نیاز دارد، بلکه به شجاعت و ارادهای از اعماق وجود، نیز محتاج است که آمادگی گشودن درهای تجربیات ناشناخته را به همراه دارد. این آغاز، نه پایانی داشت و نه مقصدی، بلکه سفری بیپایان به قلب خویشتن بود.
ابراهیم حیدری
گاهی در میان این کشمکش، ذهنش به پرواز در میآمد و او را به دور دستهایی میبرد که در آنها سکوت و آرامش بر همه چیز حکمفرما بود. در آنجا، جایی که اَبرها چونند و خورشید نرم و آرام بر افق میتابید، حس کرد شاید راهی برای توازن میان آرزوها و واقعیات زندگی پیدا کند.
با هر قدم، یاد میگرفت که باید به صدای دلش گوش بسپارد؛ صدای نجواها و خواستههایی که نه فریاد میکشیدند و نه حتی همیشه روشن بودند، اما در قلبش همچون چراغی همیشه روشن میتابیدند.
maziar