
*sunnǭ
۵۰
«خونه همیشه بیشترین آسیب رو به انسان میزنه.»
*sunnǭ
۴۰
برای دختری که شایستهٔ پایانی خوش بود.
*sunnǭ
۳۱
«فقط بهاینخاطر که من عشقورزیدن رو بیشتر دوست دارم، به این معنا نیست که جنگجویان رو تحسین نمیکنم.»
*sunnǭ
۳۰
بین شکنندهبودن و با لطافت رفتارکردن تفاوت زیادی وجود داره
*sunnǭ
۲۶
من هرگز متعلق به شخص دیگری نبودم، و اصلاً نمیدانم چطور باید این کار را بکنم.
*sunnǭ
۲۵
تردید یعنی من آنقدری به این مسئله اهمیت میدهم که به نحوهٔ رفتارم با او فکر کنم.
*sunnǭ
۲۴
برای دختری چنان فروزان که خورشید در قیاس با او رنگپریده به نظر میرسد.
s
۲۲
به لبخندش خیره شدهام و میپرسم: «برای منه؟»
زمزمه میکند: «تمام لبخندهام.»
*sunnǭ
۱۹
چه حقیقت وحشتناکی، اینکه اعتراف کنی آدم دیگری برایت قابلتحسین و احترام است.
*sunnǭ
۱۴
ملایمت، نیرویی در خود دارد که ناتوانی از آن بیبهره است.
*sunnǭ
۱۰
خود اوست، که از همه پرنورتر میدرخشد.
بهنوعی او همیشه خورشید بوده است. همیشه نوری بوده که باوجود ظلمت در این دنیا میدرخشیده است.
wings for anna
۹
نمیدانم چهچیزی در وجودش دارد که ناگهان باعث میشود اینقدر شاعرانه حرف بزنم
wings for anna
۸
من عاشق نمیشوم. من تلوتلو میخورم و به دام عاشق میافتم و نمیتوانم سرعتم را کمتر کنم تا دربارهٔ این احساسات یا شخصی که احساساتم را همچون باری روی دوش او انداختهام کمی بیندیشم.
|°• 𝐀𝐯𝐚 •°|
۷
اینکه تا این حد احساس عمیقی به یک انسان داشته باشم درست مثل نفرین است.
|°• 𝐀𝐯𝐚 •°|
۷
وقتی آنچه از من انتظار میرود را کنار میگذارم، همان چیزی میشوم که هستم.
|°• 𝐀𝐯𝐚 •°|
۷
او همهجا با من است، اما، هیچکجا نیست.
یک پری کتابخوان
۷
کاری کردم او لبخند بزند.
یک پری کتابخوان
۷
میخندد و من از صدای بم او به خود میلرزم.
wings for anna
۶
هرگز به خودم اجازه نمیدهم نور او را از وجودش بیرون بکشم، و لبخندهایش را بکشم.
wings for anna
۶
میگوید: «تو هم اون بالا پیش من خواهی بود؟»
«اگر اینقدر خوششانس باشم.»
با لحنی جدی زمزمه میکند: «بهم قول بده. دوست ندارم تنها بمونم.»
سرم را که به موهایش چسبیده، تکان میدهم. «بهت قول میدم، دنا.»
|°• 𝐀𝐯𝐚 •°|
۶
داشتن تخیلی تا این حد فعال، بهمانند یک نفرین است.
|°• 𝐀𝐯𝐚 •°|
۶
«خونه همیشه بیشترین آسیب رو به انسان میزنه.»
ketabdoost:)
۶
او خیال انگیزترین رؤیای من است. این حقیقت من است.
s
۶
هرگز فکر نمیکردم ترککردن تا این اندازه سخت باشد.
چون حالا دیگر او مانده و تمام لحظات پساز او.
گندم قربانی
۶
در پایان، هیچ نبود جز نور و تاریکی، جز آوا و سکوت.
چیزی جز خاطرهٔ آنان که دوستشان داشتم برایم نمانده است.
یکی دوست. دیگری رابطهای ناتمام.
و این تمام آن چیزی است که با خود بردم. اما آنها را تماشا میکردم، گرم و درخشان، در اوج آسمانها.
همانطور که او با من عهد کرده بود.
ketabdoost:)
۵
برای دختری چنان فروزان که خورشید در قیاس با او رنگپریده به نظر میرسد.
یک پری کتابخوان
۵
«تو شیرینترین چیزی هستی که تا به امروز دیدم.»
یک پری کتابخوان
۵
«اوه، عسلم. اصلاً باعث مزاحمت نیستین. اتفاقاً قدردان تو و وراجیهات هم هستم.»
یک پری کتابخوان
۵
حقیقت وحشتناک ماجرا همین است؛ من او را میخواهم.
Angel
۵
اینکه نمیتوانم او را در آغوش بگیرم خیلی زجرآور است. قلبم درد میکند و دیدگانم تار میشود.