در پایان، هیچ نبود جز نور و تاریکی، جز آوا و سکوت.
چیزی جز خاطرهٔ آنان که دوستشان داشتم برایم نمانده است.
یکی دوست. دیگری رابطهای ناتمام.
و این تمام آن چیزی است که با خود بردم. اما آنها را تماشا میکردم، گرم و درخشان، در اوج آسمانها.
همانطور که او با من عهد کرده بود.