
winter
۴
اینطوری بود که یاد گرفتم حتی اگه لبخندت هم مصنوعی باشه، کسی نمیتونه تشخیص بده. هیچکس درک نمیکنه که تو چه احساسی داری.
winter
۳
امیدوارم یه نفر اون بیرون باشه که مفهوم آهنگام رو متوجه بشه، منو درک کنه و بتونه درون وجودم رو ببینه.
winter
۲
«حتی اطرافیان خودت هم نمیتونن متوجه بشن. فرقی نداره که با کی داری حرف میزنی. وقتی با کسی حرف میزنم، پیش خودم فکر میکنم که وای، چطوریه که اون همهٔ حرفهای منو تأیید کرد در حالی که اصلا متوجه نشد من چی گفتم.
winter
۲
ماساکی قدرتمندانه توجه دیگران را به سمت خودش جلب میکند اما در عین حال چیزهایی در موردش وجود دارد که ما را از او دور میکند. من هم میخواهم دنیایی را ببینم که او میبیند و چیزهایی را حس کنم که او حس میکند. چیزهایی را درک کنم که خودش اصرار داشت هیچکس نمیتواند آنها را درک کند، حتی اگر این کار سالها طول بکشد، حتی اگر نتوانم همه چیز را کاملاً درک کنم.
winter
۱
توی تختخوابم نشسته بودم و نمیتوانستم از جایم تکان بخورم. تنها چیزی که به آن فکر میکردم این بود که الان اوشی من در چه حال است.
winter
۱
پیامهای فندوم کمی اغراقآمیز بود.
<ممنون از اینکه به دنیا اومدی.>
<حالا که نتونستم بلیت بخرم، انگار زندگیم به آخر رسیده.>
<اون به من نگاه کرد! شوهر آیندهم به من نگاه کرد. ❤>
من و نارومی هم میتوانستیم در این فندوم پیامهایی در مورد ازدواج و اینجور چیزها بفرستیم اما به نظر من چنین کاری درست نبود. پس این نوشته را تایپ کردم:
<من در همه حال، در سلامتی و بیماری، اوشی خودم رو استن میکنم.>
winter
۱
من هنوز هم بار سنگین انسان بودن را که حتی به انتخاب خودم هم نبود، روی دوشم احساس میکردم. باری که مرا خسته و افسرده کرده بود.
همانطور که شب خوابیدن توی تختخواب ملحفهها را چروک میکند، زنده بودن هم واقعاً طاقتفرساست. برای اینکه با کسی حرف بزنی، مجبوری عضلات صورت و حالات چهرهات را تغییر دهی. مجبوری برای خلاص شدن از چرک و کثیفی که روی پوستت را پوشانده، حمام کنی. باید ناخنهایت را هم کوتاه کنی چون مدام در حال رشد هستند. همیشه نهایت تلاش خودم را میکردم تا بیشترین حد ممکن از کارهایم را انجام دهم اما تلاشم هرگز کافی نبود. همیشه اراده و جسم خستهام در میانهٔ راه رهایم میکردند.
winter
۱
داروهایی که مصرف میکردم، حالم را بدتر میکرد. بعد از مراجعات مکرر به مطب پزشک و مصرف داروها، نه تنها هیچ نشانهای از بهبودی نداشتم بلکه حتی رفتن به کلینیک هم برایم دشوارتر شد. اسمی که آنها برای حس سنگینی موجود در بدنم گذاشته بودند، ابتدا کمی حالم را بهتر میکرد اما بعد احساس کردم که این بیماری مرا تحت فشار قرار داده و رهایم نمیکند. اما دنبال کردن موسیقی و خبرهای اوشیام باعث میشد برای یک لحظه هم که شده، از این بیماری و حس ناخوشایند فرار کنم.
winter
۱
همانطور که انواع مختلفی از طرفداران دیده میشد، فندومهای مختلفی نیز وجود داشت. بعضی از آنها تمام کارها و حرکات اوشی خود را تحسین میکردند و برخی نیز معتقد بودند که طرفدار واقعی باید با درایت باشد. بعضیها عاشقانه اوشی خود را دوست داشتند اما اهمیتی به کار و حرفهاش نمیدادند. برخی هم چنین احساساتی به اوشی خود نداشتند و تشکیل فندوم را راهی برای پیوستن به شبکههای اجتماعی و شرکت در این گروهها میدانستند. افرادی هم بودند که فقط کارهای هنری اوشیشان برایشان مهم بود و به شایعات و گفتوگوهای بیهوده هیچ اهمیتی نمیدادند. بعضیها دوست داشتند که از اوشی خود و کارهایش حمایت مالی کنند و برای برخی نیز همین که عضوی از جامعه طرفداران باشند، ارزشمند بود.
winter
۱
من هم فقط میخواستم که اوشیام را درک کنم. هم به عنوان یک شخص و هم به عنوان یک هنرمند. من میخواستم جهان را از دریچهٔ نگاه او ببینم.