
سایه
۲
بابابزرگ گفت: «گوش کن... ببخشید که نتوانستم از آن بازیهای رایانهای و چیزهایی که این روزها بچهها دارند، برایت بخرم. اگر میتوانستم، همهٔ دنیا را برایت میخریدم. خودت که این را میدانی، مگر نه؟»
مارتی آرام گفت: «میدانم.»
سایه
۲
ر میان زندگی عادیشان یک چیز کاملاً غیرعادی بود. مارتی حتی از بابابزرگ پرسیده بود امکان دارد با آرزوها خیلیخیلی بزرگ شود و بترکد؟ اما بابابزرگ عاقلانه سرش را بهنشانهٔ نه تکان داده و به مارتی اطمینان داده بود که هیچوقت کسی یا چیزی از رؤیا لبریز نمیشود.
LiLion
۱
«تمام آن چیزهایی که دربارهشان فکر میکردم... هیچوقت به جایی نرسیدند... من دلم میخواست پرستار شوم...»
مارتی از این حرف یکه خورد.
«همه خندیدند و گفتند من از پسش برنمیآیم. و اینطوری شد که من هم احمقانهترین کار را انجام دادم و به حرفشان گوش دادم.»
