
بریدههایی از کتاب ما همه اینجا زندگی می کنیم
۳٫۶
(۸)
بعضی روزها، لایلا احساس میکند که دارد با همهچیز میجنگد: با افکار سرکش و بیقرار توی ذهنش، با هورمونهای دائم در نوسانش، با وزنش، با همسر سابقش، با خانهای که انگار دارد روی سرش خراب میشود و در کل با دنیا.
mary
«خوششانس بودی، ولی اونقدر باهوش نبودی که همچنان زنت باشم!»
آلی
چون فقط آدمهای زخمدیده به بقیه زخم میزنن.
بهار
فقط آدمهای زخمدیده به بقیه زخم میزنن.»
mary
اون موقع که دچار این فروپاشی بودم، یکی از همکارهای سابقم یه جمله از ریلکه برام فرستاد: ’ادامه بده. هیچ احساسی همیشگی نیست.‘ یه چیزی توی این مایهها. از اون موقع هروقت اوضاع یهکمی سخت میشه، یادش میافتم. هیچ احساسی همیشگی نیست. روزهای مزخرف موندگار نیستن، حتی اگه اینطور به نظر برسن.»
آلی
اینها نکاتیاند که طی پانزده سال زندگی مشترکم یاد گرفتهام: اشکالی ندارد اگر هر روز سرشار از عشق و شیفتگی نباشید. همهٔ ما گاهی بهخاطر جورابهای رهاشده کف اتاق، نوبت معاینهٔ فنی ماشین که فراموش شده، یا این واقعیت که شش هفته است رابطه نداشتهایم بداخلاق و کلافه میشویم. به قول اِستِر پِرِلِ بزرگ، عشق یک فرایند است. یک فعل است. همهٔ ازدواجها دورههای اوج و فرود دارند. با گذر سالها دیدگاه وسیعتری پیدا میکنید و میفهمید که این فقط بخشی از جریان طبیعی زندگی عاشقانهٔ خاص و منحصربهفرد شماست
mary
آشپزی بیل، مرتبکردنهایش، اصرارش بر نظم و آرامش، همگی مدام به لایلا یادآوری میکند که ظاهراً خودش از پس این چیزها برنمیآید. هرچند هم منطقاً میداند که کارهای بیل کمک بزرگی است، بخش تاریکی از وجودش آنها را همچون تذکری گزنده از شکست خودش برداشت میکند.
mary
انگار مامان با حواسپرتی دارد یک زخم کهنه را میخاراند بیآنکه حتی متوجه شود دوباره شروع به خونریزی کرده است.
mary
’ادامه بده. هیچ احساسی همیشگی نیست.‘ یه چیزی توی این مایهها. از اون موقع هروقت اوضاع یهکمی سخت میشه، یادش میافتم. هیچ احساسی همیشگی نیست.
mary
«لایلا، تو دیدگاه کاملاً اشتباهی به این ماشین داری. این مرسدس فقط یه ماشین نیست، یه آمپول شادیه. باید سوارش شی، گازش رو بگیری و کِیف کنی. حتی اگه فقط هفتهای دوسه بار باشه. سقف رو بده پایین، صدای آهنگ رو زیاد کن. بعدش احساس میکنی رفتی یه تعطیلات کوچولو.»
mary
«زندگی ضربههاش رو بهت میزنه، عزیزم. عین یه معشوقهٔ بیرحمه. بنابراین، باید جایی رو توی ذهنت پیدا کنی که بتونی به یه نوع خوب و دلپذیر داخلش گم بشی، وگرنه تهش میرسی به نوشیدنی و مواد و زنهای دردسرساز.»
mary
یکی از قانونهای طلایی فرانچسکا این بود که اگر در حزن و غم فرورفتهای، باید تکانی به بدنت بدهی. «پاشو کاری بکن، عزیزکم.» قدمی بزن، کمدی را بریز بیرون مرتب کن، یا چیزی توی باغچه بکار. هر کاری بکن که از فکروخیال بیرون بیاردت و بدنت را به حرکت بیندازد.
mary
او آنقدر محوِ آن شیء درخشان به نام گابریل ملوری شده بود که اصلاً نفهمیده بود دارد چه بلایی سر مرد خوبی میآورد که احساساتش را با بیرحمی لگدمال کرده بود.
mary
لایلا خم میشود و پیشانی بیل را میبوسد. این مردی که تقریباً تمام عمرش میشناخته حالا بینهایت دور و جدا از آنها به نظر میرسد. انگار تمام ویژگیهای خاص بیل مثل قامت استوارش، رفتار پرارادهاش، آن حس امنیتی که همیشه به اطرافیانش میبخشید از وجودش دود شده و به هوا رفته و تنها پوستهای از یک مرد سالخورده و نحیف را به جا گذاشتهاند.
mary
گاهی در زندگی فقط باید قدمهایت را یکی پساز دیگری برداری و جلو بروی.
mary
. اما جایی در میان این آرامش، چیزی درونش سر بلند میکند که انگار با لمس یک انسان دیگر آزاد شده: این احساس که کسی به بدن لایلا گوش میدهد، درد و استرسهایش را میفهمد و با دقت در پی آرامکردن آنهاست. ناگهان، موجی از احساسات وجودش را در بر میگیرد. غم؟ سپاس؟ خودش هم نمیداند. متوجه میشود که دارد گریه میکند.
mary
ببینین چقدر خوشگله! آخه بچهها، من چقدر خوششانس بودم که با این دختر ازدواج کرده بودم؟»
فرانچسکا نمیتوانست به یاد بیاورد آخرین باری که کسی او را «دختر» خطاب کرده بود کِی بود. اما زیباییِ دیدارِ دوباره با کسی که آدم در جوانی میشناخته در همین چیزهاست: همیشه بخشی از وجودتان دیگری را به همان شکل قدیم به خاطر دارد.
mary
چیزی در وجودش نرم میشود. آن احساس اضطراب کهنه یکذرهیکذره از بین میرود و جایش را به احساسی از شگفتی میدهد: شگفتی در برابر ناپایداری دنیا و اینکه چطور همین ناپایداری میتواند هم لذتبخش باشد و هم اندوهبار
mary
حجم
۴۵۱٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۴۷۲ صفحه
حجم
۴۵۱٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۴۷۲ صفحه
قیمت:
۱۴۰,۰۰۰
۵۶,۰۰۰۶۰%
تومان