پدر، رفیقِ دوران راهنماییام شده بود. همهچیز را برایش میگفتم و تمام محبتم را خرجِ پدر میکردم، طوریکه مادر میگفت: «این هَووی من است.» پدر اما برای من کم نمیگذاشت. او یک قانونی داشت که صبحها پسرها را برای نماز جماعتِ صبح، همراهِ خود به مسجد میبرد. ولی یک روز را هم مختصِ من کرده بود. من و پدر و محافظش سهتایی میرفتیم مسجد و نماز میخواندیم. بعد اگر هوا خوب بود، قدم میزدیم. اگر هوا سرد بود، توی ماشین مینشستیم و صحبت میکردیم. پدر همیشه شنونده بود. با من همراهی میکرد و هراَزگاهی لابهلای حرفهای من، قصه یا حکایتی برایم میگفت. اینکه میدیدم پدر یک زمانِ ویژه را به من اختصاص میدهد خیلی برایم ارزشمند بود. آن روز، حق انتخابِ صبحانه هم با من بود.