
بریدههایی از کتاب من فاخره ام
۴٫۱
(۲۱)
مدل رفتارِ پدر برای مسائل دینی باعث شد نهتنها من اسلام را مانعِ رشد و حرکتِ خودم ندانم، بلکه همیشه دنبال این باشم که تأییدِ پدر را دربارهٔ کارم بدانم.
حسین امیری
من هم یاد گرفتم انرژیام را جایی که نتیجه نمیدهد خرج نکنم.
حسین امیری
به پدر اطمینان داشتم. از اینکه او هم به من اعتماد کرده بود، حسِ خیلی خوبی پیدا کردم. باعث شد اطمینانم به پدر صد برابر شود.
حسین امیری
پدر بهقدری این خانواده را در چشمِ من بالا برد که من از کردهٔ خودم پشیمان شدم. از آن به بعد، هر اتفاقی میافتاد، رویم نمیشد از آنها به پدر گلایه کنم.
حسین امیری
رفتم کنارش ایستادم و گفتم: «چرا ما همه باید حرفهای یک نفر رو که خداست گوش کنیم؟ اصلاً خدا کیه؟» پدر نگاهی به من کرد و مسحِ سرش را کشید.
ادامه دادم: «من تا ندونم خدا کیه، نمیتوانم براش دعا کنم و نماز بخونم. من اصلاً نمیتونم برای کسی که نمیبینمش، کاری انجام بدم.»
پدر مسحِ پایش را کشید و نشست کنار من:
- خب برو ببین خدا کیه.
- از کجا بشناسم؟ شما که خدا رو میشناسید برام بگید تا بشناسم.
پدر دستم را گرفت و آورد توی ایوان خانه نشاند کنار خودش و برایم از خدا گفت. مثال آورد و گفت و گفت و گفت. یک ساعتی که گذشت، مادر آمد:
- حاجآقا، مگر مسجد نمیروید؟ دیر میشود. بقیۀ حرفتان را بگذارید برای فردا.
- میدانم، اما امشب باید این بحث را برای فاخره به نتیجه برسانم.
سمانه صمدی
پدر، رفیقِ دوران راهنماییام شده بود. همهچیز را برایش میگفتم و تمام محبتم را خرجِ پدر میکردم، طوریکه مادر میگفت: «این هَووی من است.» پدر اما برای من کم نمیگذاشت. او یک قانونی داشت که صبحها پسرها را برای نماز جماعتِ صبح، همراهِ خود به مسجد میبرد. ولی یک روز را هم مختصِ من کرده بود. من و پدر و محافظش سهتایی میرفتیم مسجد و نماز میخواندیم. بعد اگر هوا خوب بود، قدم میزدیم. اگر هوا سرد بود، توی ماشین مینشستیم و صحبت میکردیم. پدر همیشه شنونده بود. با من همراهی میکرد و هراَزگاهی لابهلای حرفهای من، قصه یا حکایتی برایم میگفت. اینکه میدیدم پدر یک زمانِ ویژه را به من اختصاص میدهد خیلی برایم ارزشمند بود. آن روز، حق انتخابِ صبحانه هم با من بود.
حسین امیری
این را حسام برایم تعریف کرد. گفت: «نوارِ خطبههای پدر رو گوش بده؛ از تو تعریف کرده.» من هم حساس شدم و خطبهها را گوش کردم. وقتی جملۀ «فداها و ابوها» را از پدر شنیدم، معنیاش را نمیدانستم. از حسام پرسیدم. گفت: «یعنی پدر به فدایش.» بیاختیار زدم زیرِ گریه. گریۀ شوق بود. نمیدانید این جمله با من چه کرد. تا امروز که زندهام، با گرمای آن جمله، کارهایم را میکنم و خسته نمیشوم.
حسین امیری
کمی از دستِ خودم دلخور شدم، اما از اینکه پدر مراسم احیایش را بهخاطر من به هم زد تا جوابم را بدهد خیلی خوشحال بودم. باورم نمیشد. تازه به سنِ تکلیف رسیده بودم و اینکه پدرم به من اهمیت داد و دیده شدم، خوشحالم کرد.
سمانه صمدی
اصلاً حرفی نزد که «امشب شبِ دعاست و من نتوانستم نمازی بخوانم یا دعایی کنم یا بهخاطر تو، مسجد نرفتم.» همهاش را برایم با خوشرویی حرف زد.
سمانه صمدی
پدر با این کار، من را تمامِ عمر، پایبند و شیفتۀ آن یک شب کرد. شیفتۀ دینی کرد که در آن، تربیت شده بود. و او پدرِ من بود و به من اهمیت و عزّت داد. بعدها بارهاوبارها در جاهای زیادی، این خاطره را تعریف کردم. و هر بار، با یک واکنشِ مشترک و شبیه به هم روبهرو شدم؛ میپرسیدند: «واقعاً؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟»
سمانه صمدی
حاج محیالدین حائری شیرازی. مردی که در تربیتِ فرزندانش، سیاق و روشِ خودش را داشت. البته این را من الآن میفهمم، وگرنه که آن روزها، فکر میکردم همۀ پدرها همینجورند. حالا اما میفهمم که بخش زیادی از مشکلاتِ بچهها تقصیرِ ما پدرها و مادرهاست.
سمانه صمدی
اگر کسی راهِ ارتباط با فرزندانش را بلد باشد، دیگر یکی و شش تا برایش فرق نمیکند. کسی هم اگر بلد نباشد با فرزندانش ارتباط بگیرد، همان یک فرزند هم میشود دشمنِ ذهن و جانش.
سمانه صمدی
حجم
۴۹۷٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه
حجم
۴۹۷٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۵۲ صفحه
قیمت:
۷۷,۵۰۰
تومان