جملات زیبای کتاب من فاخره ام | طاقچه
تصویر جلد کتاب من فاخره ام

بریده‌هایی از کتاب من فاخره ام

انتشارات:نشر معارف
دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۳از ۲۴ رأی
۴٫۳
(۲۴)
پدر، رفیقِ دوران راهنمایی‌ام شده بود. همه‌چیز را برایش می‌گفتم و تمام محبتم را خرجِ پدر می‌کردم، طوری‌که مادر می‌گفت: «این هَووی من است.» پدر اما برای من کم نمی‌گذاشت. او یک قانونی داشت که صبح‌ها پسرها را برای نماز جماعتِ صبح، همراهِ خود به مسجد می‌برد. ولی یک روز را هم مختصِ من کرده بود. من و پدر و محافظش سه‌تایی می‌رفتیم مسجد و نماز می‌خواندیم. بعد اگر هوا خوب بود، قدم می‌زدیم. اگر هوا سرد بود، توی ماشین می‌نشستیم و صحبت می‌کردیم. پدر همیشه شنونده بود. با من همراهی می‌کرد و هراَزگاهی لابه‌لای حرف‌های من، قصه یا حکایتی برایم می‌گفت. این‌که می‌دیدم پدر یک زمانِ ویژه را به من اختصاص می‌دهد خیلی برایم ارزشمند بود. آن روز، حق انتخابِ صبحانه هم با من بود.
حسین امیری
مدل رفتارِ پدر برای مسائل دینی باعث شد نه‌تنها من اسلام را مانعِ رشد و حرکتِ خودم ندانم، بلکه همیشه دنبال این باشم که تأییدِ پدر را دربارهٔ کارم بدانم.
حسین امیری
پدر خودش که احترامِ زیادی به همسر و فرزندانش می‌گذاشت به همه هم توصیه می‌کرد احترام همدیگر را نگه دارند. به ما می‌گفت: «احترام گذاشتن به فرزند در تربیتِ او اثرِ بِسزایی دارد.» می‌گفت: «احترام گذاشتن، جلوی پای کسی بلند شدن نیست؛ احترام گذاشتن یعنی اجازه بدهی فرزندت خلاقیت داشته باشد. اجازه بدهی پرواز کند، صحبت کند و انتقاد کند، هرچند انتقادش به بدی باشد. اجازه بدهی راحت سؤالش را بپرسد و به سؤالش جوابِ قانع‌کننده بدهی.»
کاربر ۷۴۶۹۵۵۶
به پدر اطمینان داشتم. از این‌که او هم به من اعتماد کرده بود، حسِ خیلی خوبی پیدا کردم. باعث شد اطمینانم به پدر صد برابر شود.
حسین امیری
رفتم کنارش ایستادم و گفتم: «چرا ما همه باید حرف‌های یک نفر رو که خداست گوش کنیم؟ اصلاً خدا کیه؟» پدر نگاهی به من کرد و مسحِ سرش را کشید. ادامه دادم: «من تا ندونم خدا کیه، نمی‌توانم براش دعا کنم و نماز بخونم. من اصلاً نمی‌تونم برای کسی که نمی‌بینمش، کاری انجام بدم.» پدر مسحِ پایش را کشید و نشست کنار من: - خب برو ببین خدا کیه. - از کجا بشناسم؟ شما که خدا رو می‌شناسید برام بگید تا بشناسم. پدر دستم را گرفت و آورد توی ایوان خانه نشاند کنار خودش و برایم از خدا گفت. مثال آورد و گفت و گفت و گفت. یک ساعتی که گذشت، مادر آمد: - حاج‌آقا، مگر مسجد نمی‌روید؟ دیر می‌شود. بقیۀ حرفتان را بگذارید برای فردا. - می‌دانم، اما امشب باید این بحث را برای فاخره به نتیجه برسانم.
زندگی با کتابها
امام حسین ؟ ع؟ چون در ظرفِ حضرت زهرا ؟ س؟ بزرگ شده بود، امام حسین ؟ ع؟ شد. تو هم اگر می‌خواهی بچه‌ات نهنگ شود، باید ظرفت اقیانوس باشد تا بچه بزرگ شود. هرچه ظرفِ تو بزرگ‌تر شود، بچه‌ات هم بزرگ‌تر می‌شود. وقتی ظرفت کوچک است، فقط بچه را محدود می‌کنی. وقتی ظرفت کوچک است، بچۀ درحالِ‌رشد را اذیت می‌کنی و او تَنگیِ تو را حس می‌کند و با تو همراه نمی‌شود. تو هم نمی‌توانی دوام بیاوری و داد می‌زنی و حیثیتِ بچه را از بین می‌بری. بچه تا هفت سال، همه‌چیزش مادرش است. خدایش مادر است. باید به مادرش اطمینان داشته باشد. کنارش آرام باشد تا شخصیتِ قوی و محکم پیدا کند. اگر داد زدی سرِ بچه، آرامشش را گرفته‌ای. او پشتش به تو گرم است. با داد زدن، پشتش را خالی کرده‌ای. دیگر این بچه قوّت پیدا نمی‌کند.
کاربر ۷۳۰۲۲۸۹
مهم‌ترین چیزی که از سبکِ تربیتیِ پدر فهمیده‌ام این است که باید برای فرزندانم وقت بگذارم. باید به‌شان نشان بدهم که وجودشان برای این جهان چقدر اهمیت دارد.
رحیمه
«هرچه دوست داری بچه‌ات بشود خودت عمل کن؛ حرفش را نزن.»
کاربر ۹۶۴۸۲۲۱
من هم یاد گرفتم انرژی‌ام را جایی که نتیجه نمی‌دهد خرج نکنم.
حسین امیری
بعد از زایمان، انگار توقعم از آدم‌های اطرافم کم شد. انگار یک نفر به‌م می‌گفت: امیدت را از آدم‌ها بِبُر. فقط به خدایت تکیه کن. دیگر از کسی گلایه نمی‌کردم. حالا معنای پروردگار را می‌فهمم. می‌فهمم که اوست که در تمام لحظه‌ها، حواسش به رشدِ تو هست، حتی اگر خودت حواست نباشد. رشدِ من بعد از بچۀ سومم این بود که دیگر برایم مهم نبود کسی مرا تحویل می‌گیرد یا نمی‌گیرد. فلان کس مرا در برنامه‌اش دعوت کرده یا نکرده. و این، تربیتِ خدا برای من بود.
کاربر ۷۴۶۹۵۵۶
پدر همان اول، یک بار گفت: «هرچه می‌خواهی به بچه آموزش بدهی اول با رفتارِ خودت نشانش بده. بعد هم با بازی و داستان. هیچ‌وقت مستقیم یک مطلب را به بچه آموزش نده. ممکن است با همان که یادش داده‌ای، با تو لجبازی کند.»
رحیمه
قبل‌ترها این‌طوری نبودم؛ در هر بگومگوی بچه‌ها دخالت می‌کردم. دعوایشان با حضورِ من، شدتِ بیشتری می‌گرفت. انگار عصبانیت من هم از آن‌ها بیشتر می‌شد. آن‌ها با هم آشتی کرده بودند، اما من اعصابم خُرد شده بود. خیلی چیزها را از بچه‌ها یاد گرفتم که چطور تدبیر می‌کنند و به نتیجه می‌رسند. انگار خیلی از این‌ها را خدا فطرتاً به ما آموخته، اما لجاجت می‌ورزیم و زیر بارش نمی‌رویم، برای همین هم خیلی اذیت می‌شویم. مثل عذرخواهی کردن؛ بچه‌ها الآن با هم دعوا می‌کنند. یک دقیقۀ بعد، از همدیگر معذرت می‌خواهند و برمی‌گردند به بازی‌شان. ما اما عذرخواهی برایمان سخت است و برای همین، روابطمان به مشکل می‌خورد. به‌مان سخت می‌گذرد، چون نمی‌توانیم اشتباهمان را قبول کنیم و آن را به طرفِ مقابلمان بگوییم. خلاصه که من خیلی از این چیزها را از بچه‌ها یاد گرفتم.
رحیمه
«این علمی که از بشر می‌آید و می‌خواهد بشر را تربیت کند چون دسترسی به ذاتِ بشر ندارد، ناقص است.»
فرزانه
هیچ کاری در این عالَم، از بچه‌هایمان مهم‌تر نیست.
فرزانه
اصلاً می‌دانید چرا رضاخان توانست چادر را از سرِ زن‌ها بردارد؟» من و مادر هردو ساکت بودیم. - برای این‌که در زمانِ قاجار، بیش از آنچه دین مشخص کرده بود را به زن‌ها تحمیل کردند؛ یعنی برایشان پوشیه تعریف کردند. هر کجا بیش از آنچه امرِ پروردگار است سخت بگیری، چوبش را می‌خوری
Sahar Akbari
پدر به‌قدری این خانواده را در چشمِ من بالا برد که من از کردهٔ خودم پشیمان شدم. از آن به بعد، هر اتفاقی می‌افتاد، رویم نمی‌شد از آن‌ها به پدر گلایه کنم.
حسین امیری
پدر با این کار، من را تمامِ عمر، پایبند و شیفتۀ آن یک شب کرد. شیفتۀ دینی کرد که در آن، تربیت شده بود. و او پدرِ من بود و به من اهمیت و عزّت داد. بعدها بارهاوبارها در جاهای زیادی، این خاطره را تعریف کردم. و هر بار، با یک واکنشِ مشترک و شبیه به هم روبه‌رو شدم؛ می‌پرسیدند: «واقعاً؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟»
زندگی با کتابها
پدر اعتقاد داشت مطالعه باعث اغنای زن می‌شود. می‌گفت: «همین که آدم، خودش را پویا نگه دارد و با علمِ روز آشنا شود، باعث رشدِ درونیِ آدم می‌شود.»
کاربر ۷۴۶۹۵۵۶
پدر می‌گفت: «تا حالا موقع راه رفتن، ظرفی را به تو داده‌اند که پُر باشد؟ مثلاً پر از آب یا شیر یا آش.» - بله. - چطور با احتیاط راه می‌روی که نریزد؟ حیثیت و شخصیت بچه هم این‌طور است؛ همیشه باید جوری با او رفتار کنی که شخصیتش خُرد نشود. اگر چنین کردی، فرزندی تربیت می‌کنی که عزتِ‌نفس دارد. کسی هم که عزتِ‌نفس داشته باشد از خودش مراقبت می‌کند.
کاربر ۷۴۶۹۵۵۶
امام حسین ؟ ع؟ چون در ظرفِ حضرت زهرا ؟ س؟ بزرگ شده بود، امام حسین ؟ ع؟ شد. تو هم اگر می‌خواهی بچه‌ات نهنگ شود، باید ظرفت اقیانوس باشد تا بچه بزرگ شود. هرچه ظرفِ تو بزرگ‌تر شود، بچه‌ات هم بزرگ‌تر می‌شود. وقتی ظرفت کوچک است، فقط بچه را محدود می‌کنی. وقتی ظرفت کوچک است، بچۀ درحالِ‌رشد را اذیت می‌کنی و او تَنگیِ تو را حس می‌کند و با تو همراه نمی‌شود. تو هم نمی‌توانی دوام بیاوری و داد می‌زنی و حیثیتِ بچه را از بین می‌بری. بچه تا هفت سال، همه‌چیزش مادرش است. خدایش مادر است. باید به مادرش اطمینان داشته باشد. کنارش آرام باشد تا شخصیتِ قوی و محکم پیدا کند. اگر داد زدی سرِ بچه، آرامشش را گرفته‌ای. او پشتش به تو گرم است. با داد زدن، پشتش را خالی کرده‌ای. دیگر این بچه قوّت پیدا نمی‌کند.
کاربر ۷۴۶۹۵۵۶
آخر، دل کَندم ازش. گفتم: گریۀ من چیزی را حل نمی‌کند. باید راضی شوم به رضای خدا.
رحیمه
دخترم، امام معصوم ؟ ع؟ می‌گوید: «به طولِ رکوع و سجودِ افراد نگاه نکن؛ به حُسنِ امانتداری و صداقتشان نگاه کن.» تو اگر می‌خواهی کارِ فرهنگی کنی، اولاً با همه‌شان با صداقت رفتار کن. دوماً امانتدارشان باش. وقتی از تو صداقت دیدند، وقتی حس کردند امانتدارِ خوبی برای حرف‌ها و کارهایشان هستی، آن‌وقت توجهشان می‌رود سمت نماز و حجابت. به‌دنبالش، نمازِ اولِ وقت می‌آید. حجاب می‌آید. تو تلاش کن بهترین الگوی یک زنِ مُحجبه باشی. آرام‌آرام به تو اعتماد می‌کنند و عوض می‌شوند. اصلاً تغییر هم نکنند، همین که ذهنیتشان نسبت‌به زنِ محجبه عوض شود کافی است. کارَت سخت، اما شدنی است. سخت است، چون باید از خودت شروع کنی صداقت داشتن را و امانتداری را. و این کارِ راحتی نیست. تلاشت را بکن. نترس. از خدا بخواه؛ کمکت می‌کند.
رحیمه
سال‌ها تلاش کرده بودم همه‌چیز را کنترل کنم. می‌خواستم همه را مدیریت کنم. همین باعث شده بود مشکلاتمان شدیدتر شود. چند روزی، خیلی با خودم و همه‌چیز درگیر شدم. حس کردم در باتلاقی هستم که تلاشم برای رهایی باعث فرو رفتنِ بیشترم شده. به خدا گفتم: «چه برنامه‌ای برای من ریخته‌ای؟! چه قصه‌ای برای من درست کرده‌ای؟» تصمیم گرفتم کاری نکنم، مثل همان کسی که در باتلاق گیر کرده ... کاری نمی‌کند و فقط به خدا توکل می‌کند. اینجا بود که از این خدایی‌کردنم دست برداشتم و کشیدم کنار. نشستم کنار و به خدا گفتم: «شما بنشین پشتِ فرمان؛ من نمی‌دانم باید کجا بروم و چطور بروم.»
رحیمه
من که آرامش گرفتم، زندگی‌ام هم آرام شد. به‌خاطر این‌که می‌خواستم همه‌چیز را درست کنم، به تند و گَزنده حرف زدن روی می‌آوردم. همسرم از پسِ زبانِ من برنمی‌آمد، با رفتارش حرف‌های مرا جبران می‌کرد. من دوباره اعتراض می‌کردم و حرف می‌زدم و این چرخه ادامه داشت و متوقف نمی‌شد. خدا به من لطف کرد و این چرخه را برایم نگه داشت، وگرنه نمی‌دانم الآن در چه وضعی بودم و چه بلایی سرِ زندگی و بچه‌هایم می‌آمد. توی سفر به گذشته‌ام متوجه می‌شوم در دعواها، شاید پنجاه‌پنجاه بودیم، اما من با زبان، پنجاه بودم و خواه‌ناخواه، باعث عکس‌العملِ اشتباهِ همسرم می‌شدم. شاید وزنه‌ام از پنجاه هم بیشتر بود.
رحیمه
«والدین باید تفرج‌گاهِ فرزند باشند. گاهی بعضی انسان‌ها از باغ و تفریح برای انسانِ دیگر بالاترند؛ چه بهتر که این رابطه بین والدین و فرزند اتفاق بیفتد. این‌گونه می‌شود که فرزند رشد می‌کند و قوی می‌شود.»
رحیمه
همیشه می‌گفت: «مراقب شخصیت و حیثیتِ بچه باشید.» می‌گفت: «تربیت هر بچه‌ای باید مختصِ آن بچه باشد. باید ببینی حالِ بچه‌ات چطور است، با همان حال، بچه را تربیت کنی.»
رحیمه
باورم نمی‌شد این‌قدر تغییر کرده‌ام. یاد گرفته بودم بپذیرم. یاد گرفته بودم با اتفاقات، همراه شوم، نه این‌که جلویشان مثل سد بایستم. وقتی همراه می‌شوی، فشار را تحمل نمی‌کنی. اما وقتی مقابلِ چیزی می‌ایستی، فشارِ آن موضوع، چند برابر اذیتت می‌کند. یاد گرفته بودم در اتفاقات، کمی صبوری کنم شاید خودش حل شود. یاد گرفته بودم کمی بایستم، نگاه کنم و اجازه بدهم بقیه هم تدبیر کنند و کارها را حل کنند. دیگر، ازراه‌آمده، واردِ قصه‌ها نمی‌شدم.
رحیمه
از بچگی، همیشه می‌دیدیم که پدر جلوی پای مادر بلند می‌شود.
رحیمه
روابطِ صالح و حسنا و هدا خیلی خوب پیش می‌رفت. صدرا که بزرگ‌تر از همه بود وقت‌هایی که من نبودم، اموراتِ بچه‌ها را به عهده داشت و وقتی هم که بودم، کمک‌حالم می‌شد. وقتی از یک روزِ شلوغ، خسته برمی‌گشتم خانه، احتیاج نبود به بچه‌ها تذکر بدهم که من می‌خواهم استراحت کنم ساکت باشید. همین که می‌رفتم توی اتاق، یکی از بچه‌ها به بقیه می‌گفت: «بچه‌ها، ساکت. مامان رفته استراحت کنه. آروم بازی کنید.» بقیۀ بچه‌ها هم گوش می‌کردند. هرچه بزرگ‌تر می‌شدند، کارهایشان با من کمتر می‌شد. انگار خودشان یک گروه بودند و می‌خواستند تا جایی که ممکن است، مستقل باشند.
رحیمه
روابطِ صالح و حسنا و هدا خیلی خوب پیش می‌رفت. صدرا که بزرگ‌تر از همه بود وقت‌هایی که من نبودم، اموراتِ بچه‌ها را به عهده داشت و وقتی هم که بودم، کمک‌حالم می‌شد. وقتی از یک روزِ شلوغ، خسته برمی‌گشتم خانه، احتیاج نبود به بچه‌ها تذکر بدهم که من می‌خواهم استراحت کنم ساکت باشید. همین که می‌رفتم توی اتاق، یکی از بچه‌ها به بقیه می‌گفت: «بچه‌ها، ساکت. مامان رفته استراحت کنه. آروم بازی کنید.» بقیۀ بچه‌ها هم گوش می‌کردند. هرچه بزرگ‌تر می‌شدند، کارهایشان با من کمتر می‌شد. انگار خودشان یک گروه بودند و می‌خواستند تا جایی که ممکن است، مستقل باشند.
رحیمه

حجم

۴۹۷٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۱۵۲ صفحه

حجم

۴۹۷٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۴

تعداد صفحه‌ها

۱۵۲ صفحه

قیمت:
۷۷,۵۰۰
۴۶,۵۰۰
۴۰%
تومان