و یأس، رشدِ درختی سیاهْ در من بود
که عاشقانه لب از پلکهام وا میکرد
بگو بگو کلمات مرا کدام اندوه،
کدام بوسه به لبهای من ادا میکرد؟
کدام دستْ منِ سالمندِ کودک را
در ازدحام غریبانگی رها میکرد؟
کسی مرا به خود انگار مثل تنهایی
همیشه بیشتر از پیش مبتلا میکرد
کسی که یک شبِ آرام، خواب میدیدم
گلی برای مزارم شد و دعا میکرد