جملات زیبای کتاب شب جایی که من بودم | طاقچه
تصویر جلد کتاب شب جایی که من بودم

کتاب شب جایی که من بودم

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۱۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
شهرام شفیعی
انتشارات: 
نشر ستاره‌ها
3741
۵
خادم به ما یاد داد که هم احتیاط کنیم و هم نترسیم. توی چزابه، زیر آتش شدید دشمن بودیم که آمد توی سنگرمان. بارها و بارها یادآوری می کرد که باید منطقی جنگید. می گفت کسی نباید بی دلیل جانش را به خطر بیندازد؛ اما وقتی لازم است که قربانی بشویم، دیگر برایمان خطر معنایی ندارد. من خودم بارها و بارها دیدم که روی خاکریز ره می رفت تا شناسایی های فوری از دشمن به دست بیاورد. می گفت گلوله ای که می آید اسم گیرنده را روی خودش دارد و پستچی های خدا هرگز اشتباه نمی کنند. اگر مال ما نباشد، به ما نمی خورد.
3741
۲
محمد تقی خادم الشریعه پدر ما وقتی می خواست در بیست ـ بیست و یک سالگی با مادرمان ازدواج کند، چیزی نداشت. همه، این ازدواج را به فال نیک گرفته بودند؛ ولی یک نفر هم به شوخی و جدی پرسیده بود: «صادق، حالا میخوی این دختر رو ببری خونه ت، جواب می دهد: «تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ... خلاصه، عزت و ذلت دست کس دیگه ایه... این وسط کار ما اینه که دائم آستینامون برای کار و نماز بالا باشه.» با شنیدن این حرف، طرف یک خرده به پدر ما نگاه می کند و در می ماند که چه بگوید. حتما پیش خودش می گوید: این جوان فلسفهٔ زندگی رو توی بالا زدن آستین خلاصه کرد و درست هم خلاصه کرد!»
3741
۲
حالا مادرجان غرضم ازاین حرف ها، فردا صبح یک آفتاب خوبی زد و ما دوباره سوار همان مینی بوس شدیم و راه افتادیم به طرف کربلا، توی حرم امام حسین تا من رفتم توی صحن و دستم قفل شد به ضریح آقا، تو برای اولین بار، عزیزم توی شکمم تکان خوردی و روح را همان جا پای ضریح امام حسین (ع) گرفتی. من صدایت کردم و گفتم: «طفلکم، بره کوچولوی مادر، چقدر برای زیارت امام حسین (ع) عجله داری عزیزم... زیارت کن مادر. داستان را همان جا به پدرت گفتم. آقاجون سجده ای کرد. بعد دستهایش را بالا گرفت و گفت: «خدایا، این بچه را از موالیان امام حسین، از بندگان خاص خودت قرار بده... خدایا به من و مادرش هم توفیق بده که امانتدار خوبی باشیم.
Akbar Aghaii
۲
گاهی با بدجنسی جلوی آینه می ایستادم و قد و بالای خودم را مثل آدمی که از مهلکه ای فرار کرده تماشا می کردم. گاهی هم با افتخار در مورد خودم به عنوان یک سند زنده باقی مانده از جنگ قضاوت می کردم! کم کم متوجه شدم که این حس ها را از بیرون گرفته ام. چیزی که مال خودم بود احساس تنهایی بود.
kamand
۱
شهیدان انسان های ریاکاری نبوده اند. از دید من، به این دلیل: پایان راهی که آن ها انتخاب کره اند سکوت و متانت محض است. این نوع انتخاب، بزرگترین انتخاب خلقت است.
fatima
۱
خوراکی های دوران بچگی را یادتان هست؟... دیگر هیچ وقت خوردن گیلاس مثل آن زمان به ما نخواهد چسبید؛ چون که آن وقت ها ما گیلاس را همراه رویاهایمان می خوردیم...