
کتاب میدگارد ۲
افسانه چشمهی کوهی مشرق
پدیدآورندگان:
احمدرضا صالحیسیفآبادیانتشارات:
سنجاق٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
azizi
۲۳
اگه بخوای زندگی خودتو به انتظار حل شدن مشکلاتت عقب بندازی، هیچوقت فرصت زندگی کردن پیدا نمیکنی
mamad
۱۶
اشک... اشک... اشک...
به راستی چیست این اشک که هم مهمان تلخی ها و هم شیرینی های زندگی بشر است...
حال هیچ فرق نمی دارد این بشر از خاک باشد یا آتش، از نور باشد یا از دود، طفل شیرخوار باشد یا پیر جهانخوار، کوچکترین زن اغنیا باشد یا مردترین مرد فقرا...
"Shfar"
۱۰
بهت میگفتم که زندگی همینه.. باید تا وقتی هست ازش لذت ببریم، حسرت آرزوهای بر باد رفته و فرصت های از دست رفته فقط ما رو از روزهای حاضر دور میکنه و هزار تا حرف امیدوار کنندهٔ دیگه...
ابوحیراندرونے↻
۱۰
اما افسوس که زندگی همیشه اونجوری نیست که انتظارش را داریم.
"Shfar"
۹
- ببین فرزند انسان… شاید تو هنوز نمی فهمی که وجود و حضورت در این دنیا چقدر ضروری و حیاتیه! بذار یک مثال ساده برات بزنم. مسئولیتی که تو نسبت به مردمت داری اونقدر سنگینه که اگر روی دوش کوه هم گذاشته بشه کوه با آن عظمتش تبدیل به خاکستر میشه!
armin
۷
اشک... اشک... اشک...
به راستی چیست این اشک که هم مهمان تلخی ها و هم شیرینی های زندگی بشر است...
سید بسیجی
۷
زیباییهای دنیا اونقدر زیاده که هیچ بصیرت قدرتمندی قادر به درک همهٔ اونها نیست.
delvin
۶
تعداد جادوگرها روز به روز بین آدمها کمتر میشه و جهل اونا بیشتر. این اواخر اونا دارن با خودخواهی ها و کوته فکری هاشون نظم طبیعت و محل زندگیشونو از بین میبرن. دیگه به قدر کافی بارون نمیباره، آب رودخونهها خشک شده.. جنگلها دارن از بین میرن...
Abolfazl.RPx
۵
از اولشم دروغ گفتن راه حل درستی نبود. برای دروغ گفتن باید قدرت مدیریت کل دروغ ها و شرایط رو داشته باشی که تو هیچکدومو نداری. از این به بعد یا دروغ نگو یا وقتی بگو که بتونی مدیریتش کنی.
کاربر ۲۷۴۷۴۱۰
۴
آبی آسمان دیدگانش به لطافت ابرهای پر طراوت بهاری، فخر می فروخت و لب های مهربانش بدون اینکه کلامی بر زبان جاری سازند، حدیث عشق و دلتنگی، همگام غم فراق را فریاد می زدند.
گونه های سرخ سوده پایان جدایی و دیدار دوباره روی محبوب را به گرمی جشن گرفته بودند و آرتوس نیز در حالی که روی پای خودش بند نبود، بی اختیار مقابل او روی زمین افتاد. گویی آن پاها دیگر توان نگه داشتن سنگینی آن همه بغضِ فریاد نزده را نداشتند و از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کردند.
Aria Shahdadi
۳
فکر میکنی چند سال دیگه زنده باشیم؟ تو به هیچکدوم از آرزوهایِ دوران بچگیت رسیدی؟ به خودمون نگاه کن، معلوم نیست چقدر دیگه برای زندگی پیش از مرگ فرصت برامون باقی مونده اما هنوز همه آرزوهامون سر جای خودشون قرار دارن.
کاربر ۳۶۵۸۳۰۸
۳
سارنوش قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت:
- تو چی؟! نمی خوای بگی این همه مدت کجا غیبت زد و داشتی چه غلطی می کردی؟!
در گوشه دیگر کلبه، آرتوس در حالی که حرکتی به صندلی اش می داد و به رفتار کودکانه سارنوش لبخند می زد، خطاب به سوده گفت:
- اون کیه؟ رفتارش برام جالبه.
و سوده جواب داد:
- تارا رِی سارنوش، دختر رِی، یکی از نجیب زادگان میدگارد و یکی از بهترین اساتید میدگارد. به ظاهر بچه گونه اش نگاه نکن، خیلی باهوشه. با این ظاهر شادش سعی می کنه اندوه درونش رو پنهان کنه.
آرتوس نگاهش را به زیر انداخت و زیر لب زمزمه کرد:
- اندوه تنهایی... تنهایی...
سوده نگاهش را از سارنوش و فترس که همچنان با هم درگیر بودند، برگرفت و مهربانانه به آرتوس دوخت و با شرم دخترانه ای گفت:
- دلم... دلم... دلم برات تنگ شده بود... همش می ترسیدم نکنه همه چیزو فراموش کرده باشی...
amir haji
۳
بهتره حواستو خوب جمع کنی، قبل از اینکه کسی کنترل تو رو به دست بگیره خودت کنترل قدرتتو به دست بگیر. زمان نشستن و یاد گرفتن برای تو دیگه تموم شده. از امروز باید تمام فعالیتهات هدفمند باشه. به دنبال هدفت برو و در مسیر رسیدن به هدفت از تعالیم مدرسه زندگی نهایت استفاده را ببر.
M.S.R
۳
اگر کمکت نکردم به این خاطر بود که خیلی جاها لازم بود به سختی بیفتی. زندگی با سختیها و خوشیهایش بزرگترین مدرسه تاریخ بوده و هست.
ALIREZA
۳
نه.. نه.. پسر این طرز فکر اشتباهه. شرایط زندگی هر روز تغییر میکنه، حتی تصمیمی که امروز میگیریم، ممکنه فردا مجبور باشیم تغییرش بدیم.
Abolfazl.RPx
۲
به چند نکته توجه کنید
۱- هرگز نا امید نشوید.
۲- از شکست در تمرین هرگز عصبانی نشوید و در هنگام عصبانیت هرگز تمرین نکنید.
۳- تمرینات را به ترتیب و یکی پس از دیگری انجام دهید.
سید بسیجی
۲
اشک... اشک... اشک...
به راستی چیست این اشک که هم مهمان تلخی ها و هم شیرینی های زندگی بشر است...
حال هیچ فرق نمی دارد این بشر از خاک باشد یا آتش، از نور باشد یا از دود، طفل شیرخوار باشد یا پیر جهانخوار، کوچکترین زن اغنیا باشد یا مردترین مرد فقرا...
🎹🎹🔥🪄
۲
هنگامی قصد گرفتن دست های پدرش را داشت، ناگهان متوجه شد که دیگر قادر به لمس پدرش نیست.
احمدضیا
۲
اگه بخوای زندگی خودتو به انتظار حل شدن مشکلاتت عقب بندازی، هیچوقت فرصت زندگی کردن پیدا نمیکنی، هر شرایط و هر زمانی مشکلات خودش رو داره! پس زیاد به این مسائل فکر نکن
asus
۲
کسانی که به خاطر اهداف بزرگ، جانشان را فدا می کنند، با کسانی که بی جهت می میرند، یکسان نیستند
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۲
آریا ناگهان به سرفه افتاد و به سرعت پاسخ داد:
- نه..! نه..! قربونت... مادرتون تشکر کردنشم خطرناکه. فقط از قول من بهش بگو هر وقت خواست یکی رو مقصر بدبیاری هاش بدونه یا عقده هاشو خالی کنه، من همیشه و همه جا در خدمتم، نگران نباشه...
معصومه کاووسی
۱
اشک... اشک... اشک...
به راستی چیست این اشک که هم مهمان تلخی ها و هم شیرینی های زندگی بشر است...
حال هیچ فرق نمی دارد این بشر از خاک باشد یا آتش، از نور باشد یا از دود، طفل شیرخوار باشد یا پیر جهانخوار، کوچکترین زن اغنیا باشد یا مردترین مرد فقرا...
alirezaramazanii
۱
"چقدر زود یک سال شد! هنگامی که دورادور به عقب می نگری تنها سرعت گذر زمانی را که بر تو گذشته می بینی، اما در آن هنگامه که مشغول گذراندن این زمان از عمرت هستی و در بُهت زندگانی حیران مانده ای، هر لحظه ای که می گذرد برای تو، کُندی گذری صدساله از این عمر کوتاه را اثر می نهد!
ابوحیراندرونے↻
۱
اشک... اشک... اشک...
به راستی چیست این اشک که هم مهمان تلخی ها و هم شیرینی های زندگی بشر است...
ابوحیراندرونے↻
۱
اصلاً فهمیدی عمرمون چه جوری گذشت؟ انگار فقط چند روز از اون موقعی که با هم توی این کوچهها بازی میکردیم گذشته. اون روزها رو همش به این امید سپری میکردیم که خوشبختی تو راهه و یه روزی بزرگ میشیم و به آرزوهامون می رسیم و خوشبخت می شیم.. اون موقع تازه زندگی واقعی رو شروع میکنیم. به نظرت این انصافه؟ فکر میکنی چند سال دیگه زنده باشیم؟ تو به هیچکدوم از آرزوهایِ دوران بچگیت رسیدی؟
ابوحیراندرونے↻
۱
اصلاً فهمیدی عمرمون چه جوری گذشت؟ انگار فقط چند روز از اون موقعی که با هم توی این کوچهها بازی میکردیم گذشته. اون روزها رو همش به این امید سپری میکردیم که خوشبختی تو راهه و یه روزی بزرگ میشیم و به آرزوهامون می رسیم و خوشبخت می شیم.. اون موقع تازه زندگی واقعی رو شروع میکنیم. به نظرت این انصافه؟ فکر میکنی چند سال دیگه زنده باشیم؟ تو به هیچکدوم از آرزوهایِ دوران بچگیت رسیدی؟
Fatemeh Bashirnezhad
۱
نه می توان غم از دست دادنش را به دست فراموشی سپرد و نه می توان خودش و خاطراتش را از یاد برد.
M.S.R
۱
- زندگی در کنار خانواده حق توئه عزیزم! چرا این موضوع برات اینقدر عجیبه آخه؟!
- به من حق بدین! من از روزی که متولد شدم، هیچ خانوادهای در کنارم نبوده! همیشه باعث دردسر بودم، حالا شما میگین داشتن خانواده حق منه؟! تو تمام اون سالهایی که نیاز به خانواده داشتم، هیچکس نبود حتی بهم بگه پدر و مادرم کی هستن! اما حالا که دیگه میتونم از خودم مراقبت کنم و میدونم وجودم غیر از خطر چیز دیگه ای برای شما نداره، ازم میخواین که اینجا بمونم؟! ولی آخه چرا؟!
قطمیر حرف آریا را قطع کرد و گفت:
- تو باعث دردسر هیچکس نیستی پسر... من به عنوان قاضی این شهر وظیفه دارم که برای حفظ امنیت مردم اینجا هر کاری بکنم. اما به عنوان پدربزرگت وظیفه دارم از تو مراقبت کنم،
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۱
- خودت چه غذایی رو پیشنهاد می کنی؟
- خوراک دل فرزند مؤنث آدمیزادی که باردار باشد همراه با جگر پریدخت چهارده ساله که در روغن گیاهی سرخ شده باشد غذای بسیار لذیذی است و برای روحیه شما مفید.
آریا به سرعت از جا برخاست
کاربر ۱۶۲۰۱۴۴
۱
او لحظه ای به چهره بهت زده آرتوس نگاه کرد و با ادب و آرامش خاصی خطاب به او گفت:
- لطفاً کنار بایستید و دو مرتبه به سمت آریا آمد و دست چپش را در جیبش و دست راستش را به سمت آریا دراز کرد و با همان احترام گفت:
- سلام. اسم من خفقانِ. فکر می کنم چیزهای بدی از من برای تو گفتند.
