وقتی موجودی که میپرستیدم اسلحهای را بهسمتم گرفته بود، زندگی دیگر چه ارزشی برایم داشت؟
tina1385
۱۱
افرادی که بر روی بلندی میایستند، وسوسه میشوند خودشان را پایین بیندازند.
tina1385
۱۰
وحشتم هم از همین است؛ اینکه من همهچیز را میفهمم!
کاربر ۱۴۸۳۹۵۰
۴
اما حالا، باز هم تنهایی و این اتاقهای خالی. اینجا فقط آونگ ساعت است که میرود و میآید؛ بیتفاوت و بیرحم... هیچکس نیست و همین دردناک است.
tina1385
۳
اگر قرار است کسی را قضاوت کنید، بهتر است که همهچیز را دربارهاش بدانید...
کاربر ۹۱۹۳۶۲۰
۲
اما در آن لحظه روح من در تاریکی و یأس غرق شده بود! من گم شده بودم، خودم را گم کرده بودم، چطور میتوانستم کسی را نجات بدهم؟
کاربر ۹۱۹۳۶۲۰
۱
چون او برای من همهچیز بود. تمام امیدهای آیندهای بود که در رؤیاهایم پرورانده بودم! او تنها کسی بود که برای خودم جور کرده بودم و به هیچکس دیگری نیاز نداشتم.
کاربر ۹۱۹۳۶۲۰
۱
آنها میگویند خورشید به جهان زندگی میبخشد، خورشید در حال طلوع است و... به آن نگاه کنید، نمرده است؟ همهچیز مرده است و مردگان در همهجا پراکندهاند. انسانها تنها هستند، اطرافشان در سکوت مطلق است و دنیا همین است!