هر کسی از مُردن و فراموش شدن میترسه و برای ترسش هم یه کاری میکنه. یکی مدرسه میسازه، یکی مسجد، یکی بیمارستان، همهش هم برای اینه که اسمشو سردرش بنویسن! ولی بابای من فقط دلشو خوش کرد که اسمش روی پسر و نوه و نتیجهٔ پسریش بمونه. همیشه هم میگفت اگه پسر خودم وکیل بشه نوهام باید سفیر بشه و نتیجهام وزیر... زندگیه دیگه، آدما با هم فرق میکنن. یکی درخت میکاره، یکی پسر! یکی کتاب مینویسه یکی دیگه میده یه کتاب رو سنگقبرش بنویسن!
نسیبه نظری