جملات زیبای کتاب هیچ دردی شبیه عشق نیست | طاقچه
تصویر جلد کتاب هیچ دردی شبیه عشق نیست

بریده‌هایی از کتاب هیچ دردی شبیه عشق نیست

نویسنده:پیج تون
ویراستار:لیلا ملکی
امتیاز
۳.۰از ۱۴ رأی
۳٫۰
(۱۴)
مهم نیست بقیۀ دنیا چه فکری می‌کنند. هر بچه‌ای باید از زبان پدر و مادرش بشنود که زیباست.
پریسا همانی
«هیچ‌کس برای اینکه نگران نظر مامانش باشه، زیادی بزرگ نیست.»
پریسا همانی
حالا سرسخت‌تر از گذشته‌ام؛ نه چون می‌جنگم، بلکه چون جنگیدن را کنار گذاشته‌ام.
پریسا همانی
عادت کرده‌ام آدم‌ها را قضاوت و تصور کنم آن‌ها دارند فلان فکر را می‌کنند، درحالی‌که این خودم هستم که اشتباه برداشت کرده‌ام.
یك رهگذر
‫حالا سرسخت‌تر از گذشته‌ام؛ نه چون می‌جنگم، بلکه چون جنگیدن را کنار گذاشته‌ام
میم الف
‫حالا سرسخت‌تر از گذشته‌ام؛ نه چون می‌جنگم،
کاربر ۹۶۷۲۴۰۴
مادرم همیشه می‌گوید به غریزه‌ام اعتماد کنم؛ اما اعتماد به غریزه وقتی قلبت می‌شکند، کار سختی است.
یك رهگذر
حالا سرسخت‌تر از گذشته‌ام؛ نه چون می‌جنگم، بلکه چون جنگیدن را کنار گذاشته‌ام. از این راه مقابله می‌کنم؛ راهی که تضمین می‌کند آن چیزها دیگر نمی‌توانند مثل گذشته به من آسیب بزنند. البته نمی‌خواهم بگویم که اصلاً آسیب نمی‌زنند.
یك رهگذر
مهم نیست بقیۀ دنیا چه فکری می‌کنند. هر بچه‌ای باید از زبان پدر و مادرش بشنود که زیباست.
یك رهگذر
فقط خودمان محدودیت‌های شخصی‌مان را درک می‌کنیم و می‌دانیم چه چیزهایی را می‌توانیم تحمل کنیم.
یك رهگذر
دردی که معمولاً با یادآوری اسکات در قلبم حس می‌کردم حالا ساکت شده است.
کیمسین
شاید روزی صاحب حلقه‌ای بشوم که با تمام وجودم دوستش داشته باشم و شاید مردی که این حلقه را به من تقدیم می‌کند نیمۀ گمشده‌ام باشد. امیدوارم. مهم این است که امیدوارم.
کیمسین
گازی به مافین می‌زنم و با خودم فکر می‌کنم گاهی زندگی واقعاً به ما هلو پیشکش می‌کند.
کیمسین
لحن خودمانی پدرم اشک به چشمم می‌آورد. چون مهم نیست بقیۀ دنیا چه فکری می‌کنند. هر بچه‌ای باید از زبان پدر و مادرش بشنود که زیباست.
کیمسین
انگشتر نامزدی را هم همان روزهایی که اعتراف کرد خاطرخواه نادین شده است به او پس دادم. تا هفته‌ها انگشت حلقه‌ام دل‌تنگ انگشتر بود و تقریباً مدام جای خالی‌اش را حس می‌کرد.
کیمسین
من و اسکات اوقات شادی را کنار هم گذرانده بودیم، اما مناسب هم نبودیم.
کیمسین
دست‌کم او دربارۀ احساسش به نادین با من روراست بود و مثل پدر روابط پنهانی در پیش نگرفت. با همۀ این‌ها از اینکه اسکات مرا پس زده زجر می‌کشم.  و اینکه پدر من را رها کرد هنوز هم دردناک است.
کیمسین
اسکات عادت داشت مدام بغلم کند و حالا کمبود محبت‌های لمسی را به‌شدت احساس می‌کنم. این دلیل دیگری برای وابستگی من به اسکات بود.
کیمسین
به نظرم هرکسی غم و اندوه را به روش خودش تحمل می‌کند، اما از فکر اینکه او این‌همه مدت دور خودش دیوار کشیده بی‌اندازه دلم می‌گیرد.
کیمسین
درست همان جا مقابل او قلبم ترک برمی‌دارد. به وثریل که می‌رسم قلبم کاملاً می‌شکند.
کیمسین
اندرس درست می‌گوید که لوری رفته. آن‌ها لوری را از دست داده‌اند و باور نمی‌کنم او روزی برگردد. بااین‌حال آن‌ها به این نحوۀ زندگی ادامه خواهند داد، همۀ آن‌ها، تا روزی که بدن لوری به میل خودش تسلیم و برای همیشه نابود شود.
کیمسین
بِیلی از آن آدم‌هایی نیست که بگذارد زندگی هر جا که می‌خواهد او را با خودش ببرد. به جنگ مشکلات می‌رود و کاری می‌کند زندگی طبق میلش پیش برود.
کیمسین
نمی‌دانستم می‌شود از صمیم قلب عاشق بود و درعین‌حال عمیقاً درد کشید.
کیمسین
«بابا توی همۀ این سال‌ها بار سنگینی رو برای محافظت از من و مامان و جوناس به دوش کشیده، بدون اینکه واقعاً از راه درستش وارد بشه؛ اما وقتی این چیزها رو از زبون مامان شنیدیم نگاهمون به خیلی از اتفاق‌ها تغییر کرد و الان خیلی برای بابا متأسفیم.»
کیمسین
موجی از وحشت وجودم را فرامی‌گیرد و به من یادآوری می‌کند تا ابد وقت نداریم.
کیمسین
می‌گوید: «ولی من می‌دونم کی فهمیدم به باد رفتم.» «فکر کنم اون لحظه رو تو صورتت دیدم.» ابرویی بالا می‌اندازد و با نگاهی پرسشگر به من خیره می‌شود. «تو راتسکلر نبود؟» «نه، تو مسیر پرتاب بولینگ بودیم. وقتی با اولین پرتابت همۀ پین‌ها رو انداختی. از خوشحالی رو پاهات بند نمی‌شدی و بعد برگشتی به من نگاه کردی...»
کیمسین
«خیلی دوست دارم.» سیل گرما و خوشحالی به قلبم سرازیر می‌شود، چون حرفش به این معناست که اینجا نقطۀ پایان نیست و تازه شروع شده است.
کیمسین
«خیلی دوست دارم.» سیل گرما و خوشحالی به قلبم سرازیر می‌شود، چون حرفش به این معناست که اینجا نقطۀ پایان نیست و تازه شروع شده است. همۀ وجودم از شادی و امید به آینده لبریز می‌شود.
کیمسین
«خیلی دوست دارم.» سیل گرما و خوشحالی به قلبم سرازیر می‌شود، چون حرفش به این معناست که اینجا نقطۀ پایان نیست و تازه شروع شده است. همۀ وجودم از شادی و امید به آینده لبریز می‌شود.
کیمسین
«خیلی دوست دارم.» سیل گرما و خوشحالی به قلبم سرازیر می‌شود، چون حرفش به این معناست که اینجا نقطۀ پایان نیست و تازه شروع شده است. همۀ وجودم از شادی و امید به آینده لبریز می‌شود.
کیمسین