کمعقلترینِ آدمها هم که هزاربار کودنتر از تو باشند، میدانند که وطن فقط به یک تکه خاک و زمین نمیگویند. پشت خاکی که به آن وطن میگویند، هزار چیز دیگر پنهان است که اگر آنها نباشند، از آن خاک و سرزمین خیلی راحت میشود دل کند. وطن یعنی خاکی که در آن شیر خوردهای، قد کشیدهای، کتک خوردهای، کتک زدهای، چیز یاد گرفتهای، عاشق شدهای، گریه کردهای، خندیدهای؛ یعنی همهٔ اینها. یعنی آنکه در آن خاک خانه ساختهای و تکتک آجرها و مشتمشت ملاتِ آن را یا خودت درست کردهای، یا با جانت و تمام وجودت خونِ دلِ هرکدام را خوردهای، اینها را که دیگر نباید هزاربار گفت. هرچند من هزاربار هم که بگویم باز از هیچکدام سردرنمیآوری.»