
بریدههایی از کتاب نقل گیتی
۲٫۰
(۱)
آدمها پس از دریافت و استفاده از تعریفِ برخی از کلمات و اصطلاحات و پس از زندگیکردن با آنها، تازه حواشیِ مهمتر از متنِ آنها را درک و دریافت میکنند که خاصِ خودشان است و اگر جدیتر ادامه دهند، این درک و دریافتِ شخصی میتواند بخشی از درک و دریافتِ جهانِ هستی از این تعابیر و مفاهیم باشد.
حنانه
کمعقلترینِ آدمها هم که هزاربار کودنتر از تو باشند، میدانند که وطن فقط به یک تکه خاک و زمین نمیگویند. پشت خاکی که به آن وطن میگویند، هزار چیز دیگر پنهان است که اگر آنها نباشند، از آن خاک و سرزمین خیلی راحت میشود دل کند. وطن یعنی خاکی که در آن شیر خوردهای، قد کشیدهای، کتک خوردهای، کتک زدهای، چیز یاد گرفتهای، عاشق شدهای، گریه کردهای، خندیدهای؛ یعنی همهٔ اینها. یعنی آنکه در آن خاک خانه ساختهای و تکتک آجرها و مشتمشت ملاتِ آن را یا خودت درست کردهای، یا با جانت و تمام وجودت خونِ دلِ هرکدام را خوردهای، اینها را که دیگر نباید هزاربار گفت. هرچند من هزاربار هم که بگویم باز از هیچکدام سردرنمیآوری.»
حنانه
وطن یعنی اینها. یعنی در و همسایه گوش تا گوش بنشینند دور هم، زنها هم آنطرف توی اتاق عقبی، مردها همینجایی که الان سقف ندارد، روضهخوان بیاید روضه بخواند، در و دیوار سیاهپوش باشد، برای چایدادن و خدمتکردن به عزاداران امام حسین (ع) یکجور مسابقه باشد بین نوجوانها، برای شستنِ استکانهای روضهٔ امام حسین (ع) یکجور دیگر مسابقه باشد بین خانمها و دور از چشمِ منِ صاحبخانه استکانها را بشویند، باآنکه بدانند شستوشوی استکانها حق من است با پررویی همهٔ حرفها و عصبانیت من را به جان بخرند و باز برای هزارمینبار دور از چشم من استکانها را بشویند. در و دیوار به مظلومیتِ آقامان حسین (ع) اشک بریزد و یک حال خوشی دست بدهد به همه که انگار هزاربار سبک شدند و از نو متولد شدند و تمام گناهانشان دود شده و به هوا رفته...
حنانه
وطن یعنی همینها دیگر، یعنی دههٔ اولِ محرم که تو با همهٔ دبدبه و کبکبهات برای عزای آقا امام حسین (ع) دو روزِ روضهخوانی بهتنهایی تمام استکان و نعلبکیهای عزاداران را توی حیاط با دقت بشویی و در شستنِ هرکدام از آن استکانها بهجز آب لولهکشی، قطرههای اشکت هم سهیم باشد.
حنانه
این خانه را که میبینی حالا به این روز افتاده، با جان و دل ساختهام. هر رج از دیوارش را که بالا میبردم، رجی از جوانیام را لای آجرها و ملاتش جا گذاشتهام. اصلاً میدانی جوانی یعنی چه؟ نه! هزار سالِ دیگر شاید بفهمی! الان تا جوان هستی نمیتوانی بفهمی جوانی یعنی چه. تا از دستش ندهی نمیتوانی. روزهای جوانی و قدرت و غرور من را میتوانی لابهلای همین چند آجری که هنوز روی هم مانده ببینی؟ اصلاً نمیتوانی آن را هم ببینی. این چیزها یک چشم دیگر میخواهد که نه تو داری آن را، نه اربابانت که به جان ما افتادند.
حنانه
