
بریدههایی از کتاب بازی های میراث (کتاب سوم، گامبی نهایی)
۴٫۴
(۴۸)
«اگه آخر شبها و صبحهای زود رو توی این فکر گذرونده باشی که از خودت بپرسی چرا من؟ خب، عزیز من، تو تنها کسی نیستی که این سؤال رو میکنی. وضع بشر چیه، اگه نپرسه چرا من؟»
salva
«باید یاد بگیری چیزی رو که میخوای بگیری... و هیچ وقت به کسی اجازه ندی چیزی رو که نمیخوای بدی بگیره.»
عماد
هر زندگی بزرگی باید دستکم یه راز شگرف داشته باشه، ایوری.
salva
چرا من باید کسی باشم که توی قصری ساختۀ خودم نشستهام، وقتی افرادی اون بیرونان که ذهنی شبیه من دارن؟ من شانس آوردهام. مکان درست، زمان درست، ایدههای درست، ذهن درست.
salva
چشمهای گریسون دوباره سمت من برگشتند. «تو من نیستی.»
ghazal
«بهتر اینه که دوستم و شریکم باشی و بدونی که حق نداری برای من تصمیم بگیری. بهتر اینه که کاری کنی من خودم رو فردی ببینم که توانایی هر کاری رو داره. من با تو از یه هواپیما پایین میپرم، جیمسون، همراهت از بغل یه آتشفشان روی برف اسکی میکنم، هر چیزی رو که دارم روی تو شرط میبندم... روی ما، در برابر دنیا. تو حق نداری بذاری و بری و ریسک کنی و از من انتظار داشته باشی توی یه قفس طلایی ساختۀ تو بمونم. تو همچین آدمی نیستی، و این چیزی نیست که من میخوام.»
salva
صرف اینکه میتونستی انجامش بدی به این معنی نیست که انجام میدادی
کاربر ۸۹۶۰۸۵۹
رازها، دروغها
هر چه بیزارم از آنها.
درخت زهر است، نمیبینی؟
اِس و زِد و مرا مسموم کرده.
مدرکی که دزدیدم
در تاریکترین حفره دفن کردم.
نور روشن خواهد کرد بسیار،
آنچه را نوشتهام بر روی...
«دیوار.»
N
«وقتی همۀ اینها تموم بشه، میفهمی من چهجور آدمی بودم... و خودت میخوای چهجور آدمی بشی.»
ghazal
«صرف اینکه میتونستی انجامش بدی به این معنی نیست که انجام میدادی.»
ghazal
حتی اگه هیچ کس دیگهای دوستت نداشته باشه، خودت میتونی. حتی اگه هیچ کس دیگهای هیچ وقت به تو اولویت نده، خودت میتونی.»
کاربر ۱۰۲۰۶۸۵۲
ولی من مردیام که یه امپراتوری ساختم چون همیشه، همیشه، فرضیات خودم رو زیر سؤال میبردم.
bina:/
«ارزشمند بودن مستلزم شجاعته.»
کاربر ۸۹۶۰۸۵۹
«ارزشمند بودن مستلزم شجاعته.»
متینا
ما به چیزهای نادیدنی چشم دوختهایم، نه به چیزهای دیدنی، زیرا آنچه به چشم میآید موقّتی است، ولی چیزهای نادیدنی تا ابد پایدارند.
متینا
بعضی چیزها ارزشمندتر از اونان که سرشون قمار کنیم.»
masome1385
بعضی از کلمات فقط کلمه بودند، و بعضی دیگر مثل آتش.
masome1385
آن بازیها ما را خارقالعاده نکرده بودند.
به ما نشان داده بودند ما همین حالا هم خارقالعاده بودیم.
masome1385
به تمام رازهای هاثورنیای فکر کردم که از زمان ورودم به اینجا فهمیده بودم... نهفقط حقیقت مربوط به فرزندخواندگی توبی یا نقشش در آتشسوزی جزیرۀ هاثورن، بلکه به همۀ چیزهای دیگر هم همینطور.
نَن شوهرش را کشت. زارا به هر دو شوهرش خیانت کرد. اسکای نام پسرهایش را از روی پدرهایشان انتخاب کرد و حداقل یکی از آنها مرد خطرناکی بود. توبیاس هاثورن به پدر نَش رشوه داد تا دور بماند. جیمسون شاهد مرگ امیلی بود.
و اینها حتی بدون احتساب رازهایی بودند که از زمان آمدنم به اینجا در به وجود آمدنشان دست داشتم. به گریسون اجازه دادم دخالت مادرش را در سوءقصد به جانم لاپوشانی کند و تمام اتهامات را گردن دوستپسر پرخاشگر سابق لیبی بیندازد. وقتی توبی و اورن به این نتیجه رسیدند جسد شفیلد گریسون باید ناپدید شود، چشمپوشی کردم.
ghazal
آنچه یک فرد میتوانست پیشبینی کند، حدوحدودی داشت، استراتژیهای درخشانترین ذهنها هم حدوحدودی داشتند.
کاربر ۸۹۶۰۸۵۹
«و در ضمن، ما به چیزهای نادیدنی چشم دوختهایم، نه به چیزهای دیدنی، زیرا آنچه به چشم میآید موقّتی است، ولی چیزهای نادیدنی تا ابد پایدارند
کاربر ۸۹۶۰۸۵۹
«هر زندگی بزرگی باید دستکم یه راز شگرف داشته باشه،
کاربر ۸۹۶۰۸۵۹
«اگه آخر شبها و صبحهای زود رو توی این فکر گذرونده باشی که از خودت بپرسی چرا من؟ خب، عزیز من، تو تنها کسی نیستی که این سؤال رو میکنی. وضع بشر چیه، اگه نپرسه چرا من؟»
کاربر ۸۹۶۰۸۵۹
بود. ممکنه با شعلههای آتش آزموده بشی، ولی لازم نیست بسوزی.
کاربر ۸۹۶۰۸۵۹
حواسپرتیها فقط حواسپرتی نیستن. گاهی، برای شکستن دورتسلسل، بهشون نیاز داریم.
zaragarusi
«اگه بهم بگی حالت چطوره، محل اقامت توبی رو به ایو نشون میدم. حالت واقعاً چطوره؟»
انتظار داشتم نگاهش را از من بگیرد، ولی این کار را نکرد. چشمهای خاکستری نقرهایاش خیره در چشمانم باقی ماندند، بدون پلک زدن، بدون تردید. «همه چی دردناکه.» فقط گریسون هاثورن میتوانست این را بگوید و باز هم کاملاً ضدضربه به نظر برسد. «تمام مدت دردناکه، ایوری، ولی من میدونم تربیت شدم چهجور مردی باشم.»
کاربر ۹۹۲۷۴۶۰
ثروتهایی مثل این... توی یه مرحلهای، دیگه به پول مربوط نمیشن، چون حتی اگه سعیت رو بکنی، نمیتونی میلیاردها دلار رو خرج کنی. توی این مرحله پای قدرت به میون میآد.»
fatiw rad
پول پول میزایید... و هر چه بیشتر پول وجود داشت، نرخ بازگشتش بالاتر میرفت.
fatiw rad
«اگه آخر شبها و صبحهای زود رو توی این فکر گذرونده باشی که از خودت بپرسی چرا من؟ خب، عزیز من، تو تنها کسی نیستی که این سؤال رو میکنی. وضع بشر چیه، اگه نپرسه چرا من؟»
fatiw rad
پرسیدم: «دامادتون خودش خانوادهای داشت؟ پدر و مادر؟»
«گزینۀ دیگهش چیه، دختر؟ حیوحاضر از کلۀ زئوس پریده باشه بیرون؟»
fatiw rad
حجم
۳۵۵٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۵۷ صفحه
حجم
۳۵۵٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۳۵۷ صفحه
قیمت:
۹۹,۰۰۰
تومان