به او گفتم: «لازم نیست این کار رو بکنی.» صدایم را آهسته کردم تا کسی نشنود. «مجبور نیستی چیزی یادم بدی. میتونیم به آلیسا بگیم جا زدم. من برای اسکی اینجا نیومدهام.»
گریسون نگاهی به من انداخت ـ از آن نگاههای همهچیزدان، همیشه بدون خطا و من رو زیر سؤال نبر. گفت: «هیچ کس باور نمیکنه تو از چیزی جا بزنی.»