
N
۹۰
قرار بود، او برای همیشه مالِ من باشد.
حالا با چشمان خودم میبینم مال کس دیگری میشود.
چراکه دیو نمیتواند دلبر را داشته باشد.
N
۵۹
برای تمام وقتهایی گریه میکنم که فکر میکردم نباید گریه کنم. تمام زمانهایی که فکر میکردم این کار نشان از ضعف است.
masome1385
۵۴
قلبم بااینکه میداند خواهد شکست، اما همچنان برای او میتپد.
N
۴۴
بهراستی که تابآوردن چقدر زیباست؛ اینکه بهرغم تمام سختیها همچنان بخندی.
*Fatima*
۴۲
لِنی بهنرمی میگوید: «بس کن، این حرف رو نزن. فقط زندگی نکن برایاینکه یک روز بمیری. بمیر برایاینکه بهاندازهٔ کافی زندگی کردی.»
کاربر ۹۸۶۰۲۵۰
۴۱
لبخندی میزند: «عزیزم، من هیچوقت نیاز نداشتم تظاهر کنم تو رو میخوام.»
agatha
۳۵
«تو اثباتی بر وجودِ بهشتی.»
masome1385
۳۱
«بهنظرِ من که اسمت برایاینکه آخرین کلمه قبلاز مردن باشه خیلی قشنگه.»
masome1385
۳۱
بگذار فکر کنند من دیوانه هستم. شاید هم واقعاً هستم. شاید اینطوری بهتر باشد.
N
۲۷
قدرت باید به تصویر کشیده شود و احترام باید طلبیده شود.
کاربر ۹۸۶۰۲۵۰
۱۶
لبخندی پهن و درخشان میزند درست مثل آسمان شب که بالای سرمان است.
باور دارم او میتواند با ستارهها رقابت کند.
اناستازیا
۱۴
«من همیشه زخمی هستم. همیشه تاحدودی درهمشکسته هستم.»
Lisa
۱۴
«یک بار دیگه بهش دست بزنی گلوت رو میبُرم. اون مال منه.»
Lisa
۱۳
«شاید دوست دارم احمق بمونم؛ تا زمانیکه بهخاطرِ تو باشه.»
N
۱۲
اگر چیزی مانده باشد که برای آن بسوزد، برای امید زنده میماند.
masome1385
۱۱
پیشاز اینکه مجری قانون باشم شاهزاده بودم. پیشاز اینکه به یک هیولا تبدیل شوم، تنها پسری بودم.
masome1385
۱۱
برای گذشتهام گریه میکنم، برای دختر کوچولویی که آنقدر دست پدرش را در دست گرفت تا اینکه کاملاً سرد شد. برای دختر کوچولویی که سعی کرد در سرزمینی که از او متنفر است زنده بماند.
برای آدِنا گریه میکنم؛ خورشیدِ من در تاریکی که بهسمت آن حرکت میکردم.
دنیز
۱۰
او شکنجهای است که شاید نتوانم تحمل کنم.
با کمال میل میخواهم او تباهیِ من باشد.
نگاه خیرهاش را بالا میآورد و در چشمانی که متعلق به من نیستند میدوزد.
چشمان مردی که میتواند او را برای خود داشته باشد؛ اگر پِیدین اجازهاش را بدهد.
قرار بود، او برای همیشه مالِ من باشد.
حالا با چشمان خودم میبینم مال کس دیگری میشود.
چراکه دیو نمیتواند دلبر را داشته باشد.
Asal Gholipour
۱۰
اما با چنان احترام و تقدیسی به من نگاه میکند انگار دین و آیینِ او هستم.
Lisa
۱۰
«اینطوری بهم نگاه نکن.»
بهنرمی سؤال میکند: «چطوری؟»
«طوری که انگار لیاقتِ دیدهشدن رو دارم.»
masome1385
۹
خونم تنها زمانی به کار میآید که در بدنم بماند.
ذهنم تنها زمانی به کار میآید که گمگشته نشود.
قلبم تنها زمانی به کار میآید که نشکند.
خُب، پس به نظر میرسد دیگر به هیچ دردی نمیخورم.
agatha
۹
برای جانهای بیپروایی که جرئت دوست داشتن و دوست داشتهشدن را دارند.
wings for anna
۹
«وقتی همهچیزِ یک آدم دیگه هستی، چطور ممکنه هیچی نباشی؟»
Lisa
۹
قرار بود، او برای همیشه مالِ من باشد.
حالا با چشمان خودم میبینم مال کس دیگری میشود.
چراکه دیو نمیتواند دلبر را داشته باشد.
Lisa
۹
«همیشه سعی داری لباسهای من رو دربیاری اینطور نیست عزیزم؟»
eve
۸
او لنگرِ من در این دنیاست و من حاضرم تا وقتی در کنار او هستم غرق بشوم.
parigol
۸
این واقعاً وحشتناک است که از تمام کارهای وحشتناکی که انجام داده آگاه باشم و باوجوداین او را بخواهم.
Nazanin
۸
زندهموندن گاهیاوقات از مرگ هم دردناکتره
masome1385
۷
نومیدانه آرزو میکنم میتوانستم در گذشته غرق شوم؛ چراکه زمانِ حالم چندان رضایتبخش نیست.
wings for anna
۷
بهزودی همهچیز را میفهمم. به زودی او را پیدا خواهم کرد.
و زمانیکه پیدایش کنم، جواب تمام اینها را خواهم گرفت.
