درست همان زمان که بهنظر میرسید تمام تهدیدها از بین رفته و امید بازگشت به زندگی دیگر چندان دیوانهوار نمینمود، گویی سدی درونم شکسته باشد، دردی جدید و عظیمتر به جانم افتاده بود، دردی که گویی تا پیشاز آن دردهایی فوریتر آن را به حاشیهٔ خودآگاهم رانده بودند: درد تبعید، دوری از خانه، تنهایی، دوستان ازدسترفته، جوانی سوخته، و ازدحام اجساد مردگانی که همهسو پراکنده بودند.