درست همان زمان که بهنظر میرسید تمام تهدیدها از بین رفته و امید بازگشت به زندگی دیگر چندان دیوانهوار نمینمود، گویی سدی درونم شکسته باشد، دردی جدید و عظیمتر به جانم افتاده بود، دردی که گویی تا پیشاز آن دردهایی فوریتر آن را به حاشیهٔ خودآگاهم رانده بودند: درد تبعید، دوری از خانه، تنهایی، دوستان ازدسترفته، جوانی سوخته، و ازدحام اجساد مردگانی که همهسو پراکنده بودند.
ایران آزاد
ماجراجوییهایمان و همراهان ازدسترفتهمان یاد کردیم، چراکه رسم انسانبودن همین است و شادی خالص و نیالوده در تقدیر انسان نیست.
ayda
آیا «آنها» از آوشویتس، از کشتار خاموش روزانهای که در یکقدمی خانههایشان در جریان بود، خبر داشتند؟ اگر داشتند، چگونه میتوانستند راستراست راه بروند، به خانه برگردند، و در چشم فرزندانشان نگاه کنند، یا پا داخل کلیساها بگذارند؟ اگر خبر نداشتند، وظیفهشان بود، وظیفهای مقدس، که بلافاصله به ما، به من، گوش کنند و همهچیز را بفهمند. خالکوبی روی ساعد دستم مثل زخم میسوخت.
ayda
هوربینِک هیچ بود، فرزند مرگ، زادهٔ آوشویتس. حدوداً سهساله بهنظر میرسید، هیچکس چیزی دربارهاش نمیدانست، حرفزدن بلد نبود، و نامی نداشت. آن اسم عجیب را یکی از خودمان رویش گذاشته بود، چهبسا یکی از زنها که صداهای گاهوبیگاهی را که کودک از خود درمیآورد تفسیر کرده و شکل کلام به آن بخشیده بود. از کمر به پایین فلج شده بود و پاهایش مثل دو تکه چوب خشکیده نحیف و لاغر بودند؛ اما چشمهایش، فرونشسته در آن صورت استخوانی مثلثشکل، از نور حیات میدرخشید و لبریز بود از تمنا، ادعای وجود و همت، همت رهاشدن از قفس بیزبانیاش.
ایران آزاد