حالات معنوی خوبی داشت. اما حرفی نمیزد. سختی روزگار را کشیده بود. برای همین روح بزرگی داشت. تحمل میکرد.
بسیار با حیا بود. اگر کسی در حضور او فحش میداد، رنگ چهرهاش تغییر میکرد. او بزرگشده در دامان آیتالحق استاد حقشناس بود. هر چه بزرگتر میشد روحیات و رفتار او بیشتر معنوی میشد. یک بار پیرمرد خیارفروش دورهگردی به مسجد آمد. شب بود و خیارهای نامرغوب او مانده بود. بعد از نماز دوباره به سراغ چرخ دورهگردیاش رفت. مانده بود چه کند.
جمال چند نفر از بچهها را صدا زد و گفت: «برویم خیارهایش را بخریم.» هر کدام چند کیلو خیار خرید. نمیدانید پیرمرد چقدر خوشحال شده بود.