واقعیت این است که باورها بردهٔ هیجانات و نیازهای ضمنی انسان هستند. سخن مشهوری از هیوم (۱۸۸۲) نقل میشود، او معتقد بود که «استدلال بردهٔ نفس است که باید هم اینطور باشد و این برده هرگز نمیتواند هیچ نقش دیگری به جز خدمت و اطاعت از نفس را وانمود کند» (ص. ۴۳). شوپنهاور (۱۹۶۹) نیز اظهار داشت که هشیاری یا هوش همانند مرد لنگی است که بر شانههای غول کور هوس سوار است. این مرد لنگ میتواند جلوی خود را ببیند، اما این غول است که تعیین میکند که او چه چیزی ببیند و چه کاری بکند. هیجانات ما را به حرکت وامیدارند و شناخت وظیفهٔ هدایت را بر عهده دارد.