
بریدههایی از کتاب نیمه شب
۳٫۷
(۱۴۳)
«بذار یه راز کوچیکی رو بهت بگم.» برمیگردم داخل اتاق و مینشینم لبهٔ تختش. «رازی که آدما تا وقتی سنشون نره بالا متوجهش نمیشن. اینکه همه یهذره عجیبن. بعضیها بیشتر از بقیه این رو پنهون میکنن، ولی حقیقت همینه. همه عجیبن.»
«حتی شما؟»
«حتی من.» سعی میکنم زیاد به اینکه این حرف تا چه حد درست است، فکر نکنم.
«پس نباید به اینکه یهذره عجیبم اهمیت بدم؟»
«تنها چیزی که باید بهش اهمیت بدی اینه که خودت باشی. مهم هم نیست اون شخص کی باشه. شاید بعضی از آدما از چیزی که هستی خوششون نیاد اما خیلیهای دیگه دوستت خواهند داشت. این رو بهت قول میدم.»
shirinazad
مثل چی نگرانم. فقط تو تظاهر به اینکه نگران نیستم استاد شدهم.
دَریآ
تحمل شنیدن اخبار بد، کنار یه دوست آسونتره
دَریآ
چند سناریو به ذهنم میرسد و با بدترینشان شروع میشود، چون این حالت پیشفرض من است. ذهنم همیشه بهسمت هشدارآمیزترین و ترسناکترین احتمالات کشیده میشود.
stare.m
همهچیز برایم بیش از حد بود. درد، غم، استرس برای حفظ خونسردی، درحالیکه تمام تارو پود وجودم میخواست از هم باز شود.
دَریآ
«تنها چیزی که باید بهش اهمیت بدی اینه که خودت باشی. مهم هم نیست اون شخص کی باشه. شاید بعضی از آدما از چیزی که هستی خوششون نیاد اما خیلیهای دیگه دوستت خواهند داشت. این رو بهت قول میدم.»
stare.m
«چی فرق کرده؟»
«من، من تغییر کردم. حداقل افکارم فرق کرده.»
stare.m
تمام این مدت دوست داشتم فکر کنم هنوز زندهس. میدونستم اینطور نیست، اما امید داشتن و چنگ انداختن به همچین تصوری خوب بود.
دَریآ
با این حقیقت تلخ روبهرو شدهایم که هر امیدی که داشتیم، حالا دیگر از بین رفته.
دَریآ
تا اینکه دیگر دوران خوب هم تمام شد.
و حالا اینجا هستم و دارم در خانهای تاریک پرسه میزنم که با جعبههایی پر شده که حاوی بقایای آن دوران خوب هستند.
دَریآ
حس امنیت دارد. مثل یک آغوش.
دَریآ
دوباره خودکار و دفترچه را برمیدارم. تنها چارهٔ بیخوابیام که انگار کمی تأثیر مثبت دارد. دو روانشناس آخر به من گفتند اگر چیزی به فکرم رسید و تا نزدیکیهای صبح ذهنم را به خود مشغول کرد، بهتر است که آن را بیاورم روی کاغذ. با انجام این کار، به مغزم اجازه میدهم فکر کردن دربارهٔ آن موضوع را به بعد موکول کند؛ مثل یک دکمهٔ اسنوز ذهنی. البته همیشه هم کارساز نیست، اما بهتر از هیچی است.
دَریآ
تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که روزمان را ادامه دهیم
دَریآ
اشلی میگوید: «عیب نداره غصه نخور.» و از اینکه چقدر حرفش بیهوده به نظر میرسد، ناراحت میشود. آیا این جمله تابهحال باعث آرام شدن کسی شده؟
شادی
همیشه افکار مختلف توی سرش میچرخند، آنقدر که عمیقاً منقلب و دچار فروپاشی میشود.
دَریآ
میگوید: «هیچوقت نگو هیچوقت.
Mehr
گمونم تو این شرایط احساسات من اصلاً مهم نیست.
دَریآ
دنیا اغلب اوقات ظالم و بیرحم است و انگار با گذر زمان اوضاع وخیم و وخیمتر میشود.
saba
در طول چندین دهه، تجربه به من یاد داده که این صدا فقط توی سر خودم است. رؤیا، خاطره، وهم و خیال، همه دست در دست هم.
دَریآ
کسی که حالا دیگر نیست.
کاربر ۹۸۶۹۶۵۱
فهمیدهام که وقتی حرف از آدمها به میان میآید، بهتر این است که خاطرات دستنخورده باقی بمانند.
دَریآ
من تصور میکردم واقعیت چیز دیگری است، ولی حالا که این فرضیه تأیید شده، حس متفاوتی دارم. چون در اعماق وجودم هرگز نمیخواستم چنین چیزی را باور کنم.
دَریآ
اگر جوابی برای این سؤالات نباشد، تنها چیزی که باقی میماند یک حس ناامیدی غمناک است.
دَریآ
سهم یک مادر از زندگی، نگرانیهای بیپایان است.
Mehr
او هیچچیز مشترکی با آنها جز اینکه در یک محل زندگی میکنند، ندارد. حتی زیاد ازشان خوشش نمیآید.
دَریآ
خودش هم نمیداند دقیقاً چه حسی دارد. تنها چیزی که میداند این است که از این وضع متنفر است.
دَریآ
تاجاییکه توان داشتم پا گذاشتم به فرار. اما دستشان رسید.
دَریآ
آرزو دارد ایکاش توانایی کنترل مسائلی را داشته باشد که بهشدت از کنترل او خارجاند.
دَریآ
قسمتی از حیاطی آشنا را میبیند. چمنهای تازه کوتاه شده، آسمان آبی روشن، تلألو خورشید که تازهتازه دارد درختان دوردست را روشن میکند.
کاربر ۹۹۸۱۷۱۳
یک کلام، چه کسی میتواند همهچیز را طوری اداره کند که به نظر برسد هیچ تلاشی پشتش نبوده، ولی در اصل خیلی هم خستهکننده بوده؟
Ailin_y
