
بریدههایی از کتاب نیمه شب
۳٫۷
(۵۳)
«بذار یه راز کوچیکی رو بهت بگم.» برمیگردم داخل اتاق و مینشینم لبهٔ تختش. «رازی که آدما تا وقتی سنشون نره بالا متوجهش نمیشن. اینکه همه یهذره عجیبن. بعضیها بیشتر از بقیه این رو پنهون میکنن، ولی حقیقت همینه. همه عجیبن.»
«حتی شما؟»
«حتی من.» سعی میکنم زیاد به اینکه این حرف تا چه حد درست است، فکر نکنم.
«پس نباید به اینکه یهذره عجیبم اهمیت بدم؟»
«تنها چیزی که باید بهش اهمیت بدی اینه که خودت باشی. مهم هم نیست اون شخص کی باشه. شاید بعضی از آدما از چیزی که هستی خوششون نیاد اما خیلیهای دیگه دوستت خواهند داشت. این رو بهت قول میدم.»
shirinazad
تحمل شنیدن اخبار بد، کنار یه دوست آسونتره
دَریآ
«تنها چیزی که باید بهش اهمیت بدی اینه که خودت باشی. مهم هم نیست اون شخص کی باشه. شاید بعضی از آدما از چیزی که هستی خوششون نیاد اما خیلیهای دیگه دوستت خواهند داشت. این رو بهت قول میدم.»
stare.m
چند سناریو به ذهنم میرسد و با بدترینشان شروع میشود، چون این حالت پیشفرض من است. ذهنم همیشه بهسمت هشدارآمیزترین و ترسناکترین احتمالات کشیده میشود.
stare.m
حس امنیت دارد. مثل یک آغوش.
دَریآ
تا اینکه دیگر دوران خوب هم تمام شد.
و حالا اینجا هستم و دارم در خانهای تاریک پرسه میزنم که با جعبههایی پر شده که حاوی بقایای آن دوران خوب هستند.
دَریآ
دوباره خودکار و دفترچه را برمیدارم. تنها چارهٔ بیخوابیام که انگار کمی تأثیر مثبت دارد. دو روانشناس آخر به من گفتند اگر چیزی به فکرم رسید و تا نزدیکیهای صبح ذهنم را به خود مشغول کرد، بهتر است که آن را بیاورم روی کاغذ. با انجام این کار، به مغزم اجازه میدهم فکر کردن دربارهٔ آن موضوع را به بعد موکول کند؛ مثل یک دکمهٔ اسنوز ذهنی. البته همیشه هم کارساز نیست، اما بهتر از هیچی است.
دَریآ
مثل چی نگرانم. فقط تو تظاهر به اینکه نگران نیستم استاد شدهم.
دَریآ
تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که روزمان را ادامه دهیم
دَریآ
میگوید: «هیچوقت نگو هیچوقت.
Mehr
گمونم تو این شرایط احساسات من اصلاً مهم نیست.
دَریآ
در این دنیا بچههای عجیب مثل آهنربا گردنکلفتها را به خودشان جذب میکنند و میترسد اگر بیلی کمی آن پرچم عجیب بودنش را پایین نیاورد، زندگی برایش سخت و سختتر شود.
shirinazad
«چی فرق کرده؟»
«من، من تغییر کردم. حداقل افکارم فرق کرده.»
stare.m
کسی که نمیتوانم ببینمش، ولی قطع به یقین آن بیرون است.
از این خانه به آن خانه میرود و دنبال کودک دیگری میگردد تا او را بدزدد.
کاربر ۶۲۰۳۹۰۳
در طول چندین دهه، تجربه به من یاد داده که این صدا فقط توی سر خودم است. رؤیا، خاطره، وهم و خیال، همه دست در دست هم.
دَریآ
کسی که حالا دیگر نیست.
کاربر ۹۸۶۹۶۵۱
فهمیدهام که وقتی حرف از آدمها به میان میآید، بهتر این است که خاطرات دستنخورده باقی بمانند.
دَریآ
من تصور میکردم واقعیت چیز دیگری است، ولی حالا که این فرضیه تأیید شده، حس متفاوتی دارم. چون در اعماق وجودم هرگز نمیخواستم چنین چیزی را باور کنم.
دَریآ
تمام هوای ریههایم تخلیه میشود و آخرین کورسوی امید را هم با خود میبرد. یک آن حس میکنم دارم غرق میشوم. خودم را مجبور میکنم نفس بکشم
دَریآ
حین پرسیدن همچنان چشمانم را بسته نگه میدارم، انگار با این کار پرسیدن سؤال راحتتر میشود ولی نمیشود. چون بخشی از وجودم اصلاً نمیخواهد جواب را بداند؛ هرچند که باید بدانم، که بفهمم بهتر از تصوراتم است یا بدتر.
دَریآ
تمام این مدت دوست داشتم فکر کنم هنوز زندهس. میدونستم اینطور نیست، اما امید داشتن و چنگ انداختن به همچین تصوری خوب بود.
دَریآ
با این حقیقت تلخ روبهرو شدهایم که هر امیدی که داشتیم، حالا دیگر از بین رفته.
دَریآ
«لعنتی. خیلی آشفته شدم.»
میگویم: «همهمون همینیم.»
«تو نه. تو خیلی خوب داری از پسش برمیای.»
کاش از آن «خواب» خبر داشت، از بیخوابی و احساس گناه و غصه و صف طویل روانشناسهایی که از اوایل نوجوانی تا الان داشتهام و علیرغم تلاشهای شجاعانه و بیشائبهشان نتوانستهاند حتی یک ذره هم به من کمک کنند.
«ظاهر میتونه گولزننده باشه.»
دَریآ
حقیقت بیرحم و تلخه.
دَریآ
اگر جوابی برای این سؤالات نباشد، تنها چیزی که باقی میماند یک حس ناامیدی غمناک است.
دَریآ
همیشه افکار مختلف توی سرش میچرخند، آنقدر که عمیقاً منقلب و دچار فروپاشی میشود.
دَریآ
«تنها چیزی که باید بهش اهمیت بدی اینه که خودت باشی. مهم هم نیست اون شخص کی باشه. شاید بعضی از آدما از چیزی که هستی خوششون نیاد اما خیلیهای دیگه دوستت خواهند داشت. این رو بهت قول میدم.»
Mehr
سهم یک مادر از زندگی، نگرانیهای بیپایان است.
Mehr
گاهی اوقات عجیب بودن اصلاً چیز بدی نیست.
دَریآ
زندگی کردن با گناهته که سخته. این از هر زندانی بدتره.
Mehr
حجم
۳۷۱٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۰۸ صفحه
حجم
۳۷۱٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۰۸ صفحه
قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان