«بذار یه راز کوچیکی رو بهت بگم.» برمیگردم داخل اتاق و مینشینم لبهٔ تختش. «رازی که آدما تا وقتی سنشون نره بالا متوجهش نمیشن. اینکه همه یهذره عجیبن. بعضیها بیشتر از بقیه این رو پنهون میکنن، ولی حقیقت همینه. همه عجیبن.»
«حتی شما؟»
«حتی من.» سعی میکنم زیاد به اینکه این حرف تا چه حد درست است، فکر نکنم.
«پس نباید به اینکه یهذره عجیبم اهمیت بدم؟»
«تنها چیزی که باید بهش اهمیت بدی اینه که خودت باشی. مهم هم نیست اون شخص کی باشه. شاید بعضی از آدما از چیزی که هستی خوششون نیاد اما خیلیهای دیگه دوستت خواهند داشت. این رو بهت قول میدم.»