
cRz
۳
یکجورهایی همیشه ظاهراً تماشاگر همه چیز بودم؛
cRz
۲
این خوب بود که میدانستم چگونه تنها باشم، اما داشت تبدیل به یک عادت بد میشد.
cRz
۲
گاهی اوقات نخواستن چیزی بهترین راه برای بهدستآوردن آن است.
cRz
۱
از سنین پایین یاد گرفتم که با تخیلم دوست شوم. گاهی اوقات رضایت از تنهایی میتواند موهبتی متفاوت باشد، بهخصوص برای افرادی که زندگی خود را با آنها شریک هستید.
sunfloOower
۱
زمانی که بازیگران مشتاق گهگاه از من میپرسند: «چطور تو موفق شدی و من نشدم؟ من همیشه خواستم که موفق شوم.» من به آنها میگویم: «شما خواستید، من مجبور بودم.»
cRz
۱
وقتی به کسی نزدیک هستی و متوجه فقدان درونیاش میشوی، این تو را آزار میدهد؛ اما هیچ کاری نمیتوانی انجام دهی و نمیتوانی چیزی در موردش بگویی.
cRz
۱
در پایان، میتوانم به کتیبهٔ روی سنگ قبر چارلز بوکوفسکی اشاره کنم: تلاش نکنید.
cRz
۱
افرادی هستند که میمیرند، بعد از اینکه به چیزی دست یافتند که نمیتوانند با آن زندگی کنند، اما او حتی قبل از رسیدن به آن چیز از دنیا رفت.
cRz
۰
هدیهٔ مطلق خدا بود. من در تمام مدتی که روی این سیاره زندگی کردهام نجاتدهندههایی داشتم، و او شاید اولین نفرشان بود.
cRz
۰
«باید در خود بود، مدام باید در خود بود! در شعر یا در پرهیزگاری آنطور که دلتان میخواهد.»
sunfloOower
۰
تاریکی ممکن است در گوشهای اشتباه در کمین باشد.
sunfloOower
۰
ما مردمانی فراری هستیم این نیز میراث ماست.
sunfloOower
۰
وقتی پدرت را از دست میدهی، همیشه بهنوعی دنبال یکی به جای او هستی.
cRz
۰
باید از لحاظ روحی در درون خود بمیری، قبل از اینکه خود را بکشی.
cRz
۰
ما انسانیم. با خدایان نیستیم. چیزهایی به سمت ما پرتاب میشود، تارهای عنکبوت سر راه ما قرار میگیرند. اما عزیزم وقتی تارها را برداری و به پرواز درآیی، هیچ ارتفاعی مانند آن وجود ندارد؛
cRz
۰
من فانتزی مکرر بیدارشدن در تابوت را دارم. چطور؟ رؤیا نیست، خیال است. میتوانم هر زمان که بخواهم به آن فکر کنم. فقط آن را توصیه نمیکنم. شاید جهنم باشد: بهجای آتش و گوگرد و دیدن افرادی که میشناسی و آنها هم داغاند، نظرت دربارهٔ جهنم در یک تابوت چیست، تنها و این که نتوانی از آن خارج شوی؟ شاید سوزاندن مرده راهی برای رفتن باشد. تصمیمم را نگرفتهام.
cRz
۰
«من به خدای اسپینوزا اعتقاد دارم که خود را در نظام هماهنگ هستی ظاهر میسازد نه خدایی که سرگرم سرنوشت انسانها و پاداشدادن به اعمال و رفتار آنهاست.»
cRz
۰
به قول شکسپیر این زندگی یک رؤیاست. فکر میکنم غمانگیزترین قسمت مردن این است که خاطراتت را از دست میدهی. خاطرات مانند بال هستند: تو را در حال پرواز نگه میدارند، مانند پرندهای در باد. اگر به اندازهٔ کافی خوششانس باشم، اگر به بهشت برسم، شاید بتوانم آنجا دوباره با مادرم متحد شوم. تنها چیزی که میخواهم این است که به او نزدیک شوم، به چشمانش نگاه کنم و بهسادگی بگویم: «هی، مامان، ببین چه اتفاقی برای من افتاد؟»