آهستهآهسته از پلهها بالا آمدم. در را باز کردم و بیرون آمدم. دیگر کسی در داخل حرم نبود.
دو نفر از خادمان حرم که من را دیدند، با تعجب پرسیدند: کجا بودی؟
گفتم: یکی از خادمان که قد و هیکل درشتی داشت و کلاه سبز بر سرش بود، در را باز کرد و مرا به سرداب فرستاد.
بعد ادامه دادم: الان ایشان هست که ازش تشکر کنم؟
خادم حرم گفت: معلوم هست چی میگی؟ ما چنین شخصی رو در میان خدّام نداریم. کلید درب سرداب هم فقط در اختیار چند فرد مشخص است که شما آنها را نمیشناسی.
بعد گفت: درب سرداب هم ده ساله که بسته است. از زمان حملهی صدام به بعد کسی از مردم پایین نرفته.