با اشتیاق پارچهٔ روی تابوت را کنار زدم و به صورت علی خیره شدم. سرم را نزدیکتر بردم. بوی خوشی مشامم را پر کرد. به چشمهایش خیره شده بودم که پلکهایش از هم باز و دستهایش دور گردنم حلقه شد. سرم را پایین کشید و روی صورتش گذاشت. صدایش توی گوشم مثل یک آهنگِ زیبا، نواخته شد.
- چی میخوای بگی؟ بگو؟
نای حرفزدن نداشتم. فقط نگاهش کردم. دوباره سؤالش را تکرار کرد. صدایی از ته گلویم بیرون آمد.
- شفاعتم کن.
دوباره همان آهنگ زیبا نواختن گرفت.
- تو صبر کن و مراقب بچهها باش، شفاعت هم از من.