
کاربر ۷۳۹۱۷۱۸
۵۶
آدمهای تنها نویسنده می شن یا شاید نویسندهها تنها می شن. نمی دونم... شاید جفتش. به قول خودم: «در تنهایی چیزی هست به نام میل به تنها ماندن. از تنهایی رنج میبری. دلت میگیرد. اما تصور اینکه برخیزی و بروی با مردم حرف بزنی حالت را بدتر میکند...»
reyhan
۳۳
بهشت جایی است که اگر هر روز و هر شب محکوم به زندگی در آن باشی دلت هوای بیرون را نکند.
reyhan
۲۱
این روزها، آدمها هم عوض شدهاند. من کسی را میشناسم که از بوی پرتقال متنفر است. در دنیایی که پرتقال میوهٔ بدبویی است من دوستی نخواهم داشت.
reyhan
۱۴
زندگی، گاهی میان طعمهای زنجبیلی و تلخ و ترشش، مزهٔ کیک توتفرنگی میدهد.
کاربر ۷۳۹۱۷۱۸
۸
حقیقت همیشه خودش را نشان میدهد، از زبان این و آن، از دوست و آشنا، از میان واژگان یک رمان جنایی، یک داستان عاشقانهٔ فانتزی، از میان شعارهای تبلیغاتی شرکتهای بزرگ. از «در لحظه زندگی کن» پپسی تا «زندگی خوب است» ال جی
reyhan
۷
حقیقت همهجا هست. کافی است چشمهایت را باز کنی. کافی است به جای شنیدن گوش کنی.
نیآ
۶
سالهای خوشی را رنج میکشند تا در سالهای رنج خوش باشند
rezahasibi
۵
به راستی که انسان بودن، بد دردی است.
3tareh4sghari
۴
بهشت جایی است که اگر هر روز و هر شب محکوم به زندگی در آن باشی دلت هوای بیرون را نکند.
کاربر ۵۴۵۷۱۰۳
۳
میدانم جوان هستی و دوستدار به پایان رساندن. برای ما که به پایان رسیدهایم کلیشهٔ لذت بردن از مسیر قصهٔ دلنشینتری است.
مَهوار.
۳
موتور؟! مگر موتور هم عشق میشود؟
ــ هر چیزی عشق میشود گلی جان.
ــ هر چیزی؟
ــ هر چیزی که توجه ات رو به پاش بریزی.
کاربر ۶۴۷۷۶۷۷
۳
«این روزها، آدمها هم عوض شدهاند. من کسی را میشناسم که از بوی پرتقال متنفر است. در دنیایی که پرتقال میوهٔ بدبویی است من دوستی نخواهم داشت.»
بهارک🌿
۲
«در تنهایی چیزی هست به نام میل به تنها ماندن. از تنهایی رنج میبری. دلت میگیرد. اما تصور اینکه برخیزی و بروی با مردم حرف بزنی حالت را بدتر میکند...»
فاطیما
۲
آدمها وقتی پروانهای را میبینند، اولین و آخرین چیزی که به فکرشان میرسد این است که آن را توی مشت له کنند. فارغ از اینکه شاید پروانه کار مهمی داشته باشد.
Niaz Ghafarian
۲
احساس کرد پیر شده است. تنهاست و میان صفحات تقویم گم شده.
Niaz Ghafarian
۲
سؤال به دانایی ختم میشود و دانایی به دردسر.
کاربر ۳۹۴۸۵۳۹
۲
آدمها فراموش میکنند. شما نکنید. ریشههایتان را از یاد نبرید...»
rezahasibi
۱
فرزندان من! اگر امروز گرد هم آمدهایم جز به این خاطر نیست که پیوندمان را محکمتر کنیم. تاروپود ما در هم بافته شده. جان من در جان شما و جان شما در جان من روان است. در عمر بلند خودم بسیار دیدهام و بسیار اندیشیدهام. هیچ نعمتی برای ما والاتر از کنار هم بودن نیست و این موهبت دریغ است که از ما ستانده شود. دریغ!... خداوند بخشنده هیچگاه نعمتی را که به بندهٔ ناگزیرش ارزانی داشته پس نمیستاند.
کاربر ۵۵۰۵۶۱۹
۱
هیچکس هم که تره واسه کتابم خرد نمی کنه. این همه زحمت! چند ماه، روزی چند ساعت. چقدر امید! چهقدر علاقه! چهقدر فکر! آخرشم یه سری کاغذ فروشِ پشتمیزنشین، نخونده یه نگاه بهش می اندازن و می گن تا دو سال برنامه چاپمون پره. بسته شده. قلب کاغذی منو مچاله می کنن. قلب کاغذی! اسم قشنگیه! یعنی می شه یه روز چاپش کنم؟ اگه نشه
پاتریک.
۱
همان چیزی را زندگی کردم که خودم خواستم نه دیگری.
پاتریک.
۱
جهان همیشه همان گندی که هست میماند. (در این شکی نیست) اما زندگی، گاهی میان طعمهای زنجبیلی و تلخ و ترشش، مزهٔ کیک توتفرنگی میدهد.
کاربر ۶۴۷۷۶۷۷
۱
انسانها ظاهر هندوانه و طعم حنظل دارند. روزی عاشق کسی میشوند که هرگز ندیدهاند. روزی دیگر بر پیشانی او برای عشقی زیباتر و داراتر برچسب سوءتفاهم میزنند.
کاربر ۳۹۴۸۵۳۹
۱
خداوند بخشنده هیچگاه نعمتی را که به بندهٔ ناگزیرش ارزانی داشته پس نمیستاند. مگر زمانی که چشمهای ما در دیدن قدر آن نعمت کور گردد...
کاربر ۳۹۴۸۵۳۹
۱
مادر جان! موهبت یعنی چه؟
ــ جان مادر! دهش گرانقدری است که دوست نداری از تو بگیرند.
گلِ پدر کلام مادر را برید و گفت:
ــ «همچون خانواده.»