- نه، من نمیگذارم. نمایشنامه مزخرفی است، و مادر هم نمیتواند آن نقش را بازی کند. پول هدر دادن است.
آرام خندیدم؛ نتوانستم جلو خندهام را بگیرم.
سوفیا مشکوک پرسید:
- به چی میخندی؟
گفتم:
- حالا دارم میفهمم که چرا پدربزرگت ثروتش را برای تو به ارث گذاشت. سوفیا، تو شاخهای هستی که از آن درخت کهنسال جدا شده.