در دوران بارداری، شاید هم کل زندگیام، تصورم این بود که پس از تولد بچه، اولین روزهای توی خانه عاشقانهترین و شگفتانگیزترین روزهاییاند که زوجها میتوانند تجربه کنند. راستش خبر ندارم این روزها برای آدمهای دیگر چطورند، فقط میتوانم بگویم که در مورد من بههیجوجه از این خبرها نبود. سازگار شدن با بیخوابی و وظیفهٔ حساس مراقبت از نوزاد نیاز به تقلایی تقریباً فوقبشری داشت. قبل از آن نه به این وضوح اهمیت استراحت را با پوست و گوشتم درک کرده بودم، نه این که چرا زندانیان را قبل از بازجویی با جلوگیری از خوابیدن شکنجه میکنند. برایم سخت بود تصور کنم که نسل به نسل، همهٔ آدمها طوری رفتار کرده بودند که انگار پدرومادر بودن ابتداییترین و منطقیترین کار دنیاست.
نگین هستم