پدر ژانکلود تلاش میکرد پسرش بویی از این ماجرا نبرد و بیهوده نگران نشود. بهویژه اینکه تمام این ماجراها به دنیای اسرارآمیز و ناپاک امور جنسی تعلق داشت. مثلاً هنگامی که مادرش برای هیستروکتومی به بیمارستان رفته بود به بچه گفته بودند مادرش عمل آپاندیسیت دارد.
امّا هربار، ژانکلود از غیبت مادرش و از زمزمههای گنگی که اینطرف و آنطرف میشنید و در آنها لغتی را تشخیص میداد که به بیمارستان مربوط میشد، پیش خود اینگونه استنباط میکرد لابد مادرش مرده و نمیخواهند به او بگویند.