گاهی فقط به مادرت نیاز داری.
پریسا همانی
کلمات نمیتونن تو رو آزار بدن، سعی میکنم خودم را آرام کنم
ghazal
هیچ چیزی به اندازۀ آدمی که وقتشناس نیست من را اذیت نمیکند.
پریسا همانی
این من را اذیت میکند که برای درس خواندنم اینهمه سال زحمت کشیدم و کار کردم و حالا امروز باید لباسچرک بشویم. انگار مغزم دارد زنگ میزند.
پریسا همانی
زندگی برای خواندن کتابهای کسلکننده واقعاً کوتاه است.
پریسا همانی
انگار عذرخواهی برای اینها درد فیزیکی دارد. من روزی صد بار عذرخواهی میکنم، حتی اگر اشتباه از من نباشد.
Lilith
او درمورد این غُر میزند که بیرون از خانهاش، پایش را روی خرابکاری یک سگ گذاشته.
(هرچند راستش، کدام دیوانهای میگذارد سگش درست توی پیاده رو کارخرابی کند و بعد تمیزش نمیکند؟ محض رضای خدا، ما توی یک محل زندگی میکنیم.)
Lilith
به او میگویم: «شاید بعداً برگردم.» حالا انگار برای او مهم است!
Lilith
حالا معلوم میشود. هر بار که بیرون میروم، الیوت همیشه احمقانهترین سؤالها را به من پیام میدهد. او وکیل قدرتمندی است اما گاهی انگار بدون من حتی دست راستش را هم تشخیص نمیدهد. آخرین باری که بیرون رفتم و او مراقب بابی بود، پیام داد تا از من بپرسد شیر کجاست. شیر توی یخچاله دیگه!
Lilith
بعضیوقتها دلم میخواهد این بچه را خفه کنم.
Lilith