افراسیاب که به خواستِ یزدان از کشتنِ نوزاد گذشته بود، به پیران گفت: این کودک میانِ مردم نباشد، او را به گلهدارانِ کوهنشین بسپار که بینِ آنها بزرگ شود، کوشش کن نداند کیست و من فرمان دادم به شبانانِ سپرده شود. کسی به او نیاموزد از چه نژادی است، از کاری که با پدرش شده، چیزی نداند.