جهانا چه خواهی زِ پَروَردِگان
چه پَروَردِگان داغ دل بُردگان
رهگذر
افراسیاب که به خواستِ یزدان از کشتنِ نوزاد گذشته بود، به پیران گفت: این کودک میانِ مردم نباشد، او را به گلهدارانِ کوهنشین بسپار که بینِ آنها بزرگ شود، کوشش کن نداند کیست و من فرمان دادم به شبانانِ سپرده شود. کسی به او نیاموزد از چه نژادی است، از کاری که با پدرش شده، چیزی نداند.
رهگذر
چه سازی چو چاره به دستِ تو نیست
درازست و در دام و شَستِ تو نیست
گَر ایدون که بَد بینی از روزگار
به نیکی هم او باشد آموزگار
رهگذر
چو بشنید پیران بخندید و گفت
نمانَد نژاد و هُنَر در نَهُفت
رهگذر
یکی را سَرَش بَرکِشَد تا به ماه
فَراز آوَرَد راستش زیرِ چاه
چنین است کِردارِ چرخِ بَرین
گَهی این بر آن و گَهی آن بر این
رهگذر
برفتند با مویه ایرانیان
بر آن سوگ بسته به زاری میان
همه دیده پر خون و رخساره زرد
روان از سیاوش پر از بادِ سرد
رهگذر
تو را عشقِ سودابه و بَدخُوی
ز سر برگرفت افسرِ خُسروَی
کنون آشکارا ببینی همی
که بر موجِ دریا نشینی همی
از اندیشه و خوی شاه سِتُرگ
دَرآمد به ایران زیانی بزرگ
کسی کو بُوَد مِهتَرِ انجمن
کَفَن بهتر او را زِ فرمانِ زن
رهگذر
سیاوش زِ گفتار زن شد به باد
خجسته زنی کو زِ مادر نزاد (نژاد)؟
رهگذر