بعضی شبها که نادر برای خواندن نمازشب میرفت، چراغ قوهای همراه میبرد و میرفت سراغ کسانی که بهقول خودشان خیلی تیز بودند و در آن نیمهشب، مشغول خواندن نمازشب. جلوی دیگران، نور چراغ را به صورت آنها میانداخت و خیلی صریح و تند میگفت:
- بیخودی برای خدا خالی نبند ... کی گفته از زیر شستن ظرف غذای خودت و دیگران دربری و بیایی نمازشب بخونی؟ جمعش کن بینم. فردا حالت رو میگیرم.
صبح که میشد، نادر با همان صراحت، سر سفره، جلوی همهٔ نیروها فریاد میزد:
ـ آی بچهها ... برادر فلانی که از زیر کار درمیره و میذاره ظرف غذاش رو شما بشورید و محل استراحت رو جارو کنید و همهٔ کارهای دیگر رو شما انجام بدید، شبها خیلی مخلص میشه و میره نمازشب میخونه و کلی برای خدا خالی میبنده.
اینجا بود که طرف از خجالت آب میشد و از آن به بعد از تیزبازیِ گذشته خبری نبود و زودتر از بقیه داوطلب میشد برای شستن ظروف غذا.